مهربان دیگری از جمعمان رفت
آن وقت ها خانه ی ما فاز دوم شهرک اکباتان بود و مثل تمام آپارتمان های آنجا دوبلکس. لاجرم پنج گوشی تلفن در خانه داشتیم! اما قرار بود که تلفن ها را من جواب بدهم. در میان دانشجویان و نویسندگان و اساتید و همکارانی که با پدرم کار داشتند، یکی بود که صدایش با بقیه فرق داشت. صدایش آرام بود و مهربان. می دویدم سمت اتاق پدر و می گفتم آقای کرباسی. پدر گوشی را بر می داشت و جزو معدود مواردی بود که بعد از آنکه صحبتش تمام می شد، لبخندی می زد و برمی گشت سروقت انبوه کاغذهایش.
فکر می کنم پدر با آن قلب ضعیفش از مهربانی و آرامش او انرژی می گرفت.
بعدها فهمیدم آقای کرباسی، کلود کرباسی، مترجم است. مترجمی قابل که برخلاف اکثر مترجمان ایرانی، متون فارسی را به انگلیسی برمی گرداند. انبوهی از کتاب های سازمان میراث فرهنگی در دوران طلایی اش (دهه 60 تا نیمه 70) (که افتخار می کنم با مدیریت پدرم منتشر می شد) را به انگلیسی برگرداند یا حداقل چکیده ای انگلیسی برآن افزود (مهرداد وحدتی عزیز هم البته بود). بعدها که پدر رفت و نشر ماکان به دست من افتاد، برای کتابی نیازمند مترجم فارسی به انگلیسی بودم و نمونه ترجمه ها چنگی به دل نمی زد. به آقای کرباسی زنگ زدم. آرام و مهربان (مثل همیشه) احوالم را پرسید و سکوت کرد تا روده درازی ام تمام شود و بعد به خاطر تعهدی (که اگر یادم مانده باشد به دانشگاه شهیدبهشتی داشت) عذر خواست و مترجم دیگری را معرفی کرد که آن هم نشد و بعد کار به مترجم دیگری رسید و کار در نهایت به جای بدی کشیده شد...
اما مهربانی کلود کرباسی تنها چیزی بود که در تمام این سال ها با من ماند. زمانی دیگر قرار بود با جواد نجف علیزاده (عکاس هنرمندی که به خاطر حجب و حیایش سال هاست در تاریکخانه کاخ سعدآباد مانده و شاهکارهایش کمتر دیده شده) مجموعه عکسی کار کنیم و قرار بود متن کتاب را آقای کرباسی ترجمه کند که آن هم نشد و...
امروز اولین خبری که خواندم، خبر درگذشت کلود کرباسی بود. خدایش رحمت کند. مدتی است که نشسته ام و کتاب لرستان را ورق می زنم و از جادوی کلماتش لذت می برم. او جزو کسانی بود که به راستی نقشی بزرگ در ترویج فرهنگ و هنر ایران در میان غیرایرانیان داشت.
صدای شهرام ناظری در خانه پیچیده که می خواند: چرا مرده پرست و خصم جانیم...