<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>یادداشت های یک فیلمساز جوان</title>
<link>http://makanmehr.blogfa.com/</link>
<description>نگاهی شخصی به جامعه، هنر و ادبیات</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 18 Aug 2008 18:37:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>رویایی در سر دارم</title>
<link>http://makanmehr.blogfa.com/post-114.aspx</link>
<description>&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 226px; HEIGHT: 443px&quot; alt=&quot;&quot; hspace=10 src=&quot;http://i34.tinypic.com/a2ccd0.jpg&quot; align=left vspace=5 border=0&gt;گاهی با خودم فکر می کنم که کاش کشورها با هم مرز مشترک نداشتند. کاش دورتادور کشورها دیوارهای بلند بود و به جای مرز، کوچه هایی بی توقف. باید آن قدر به یکی از جهات اصلی می رفتی تا می رسیدی به یک دیوار. بعد راست دیوار را می گرفتی و می رفتی تا برسی به یک در آهنی بزرگ. در را باز می کردی و می رفتی توی کوچه. سیگاری می گیراندی، اگر کوچه خلوت بود، برای یکی که روبه رویت به دیوار تکیه داده بود، سری تکان می دادی و اگر آدم های کوچه زیاد بودند، باز هم می ایستادی و تنه می خوردی و رویت را برنمی گرداندی و سیگارت را می کشیدی و در هر دو حال، پک آخر را محکم تر فرو می دادی و دودش را بیشتر از بقیه توی ریه هایت نگه می داشتی و بازدم آرامی را بیرون می دادی و ته سیگارت را با ته کفشت خاموش می کردی و اگر کوچه خلوت بود برای روبه رویی دستی تکان می دادی و اگر آدم های کوچه زیاد بودند، با نگاه آخر مثل پک آخر سیگارت رفتار می کردی و بعد برمی گشتی تو، در بزرگ آهنی را پشت سرت می بستی و می دانی آن وقت چه حسی داشتی؟&lt;BR&gt;به اندازه ی کشیدن یک سیگار، آزادی را تجربه کرده بودی.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;دارم خ ف ه می شوم.&lt;BR&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Mon, 18 Aug 2008 18:37:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=makanmehr&amp;postid=114</comments>
<dc:creator>makanmehr</dc:creator>
<guid>http://makanmehr.blogfa.com/post-114.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اخلاق و عکاسی: نگاهی به «نگریستن به رنج دیگران» نوشته ی سوزان سانتاگ</title>
<link>http://makanmehr.blogfa.com/post-113.aspx</link>
<description>&lt;div style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://www.rangefindermag.com/magazine/july06/images/102_1.jpg&quot; /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;

&lt;p style=&quot;text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;&quot; dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;MsoNormal&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;a href=&quot;http://en.wikipedia.org/wiki/Susan_Sontag&quot;&gt;سوزان سانتاگ&lt;/a&gt;، برای جامعه ی امروز متفکر و نویسنده ی مهمی است. نه
فقط به دلیل نقدهای تند و تیزش که به راحتی همه چیز و همه کس را به زیر می کشد و
از پا می اندازد. بلکه به خاطر آن که او نه تنها یک تئوریسین روشنفکر بود که در عمل
نیز روشنگرانه عمل می کرد. از اجرای «&lt;a href=&quot;http://en.wikipedia.org/wiki/Waiting_for_Godot&quot;&gt;در انتظار گودو&lt;/a&gt;» در زیر آتش &lt;a href=&quot;http://en.wikipedia.org/wiki/Bosnia_war&quot;&gt;جنگ بوسنی&lt;/a&gt; گرفته تا
جنگ با سرطان و شکست چندباره ی آن و نوشتن &lt;a href=&quot;http://en.wikipedia.org/wiki/Illness_as_Metaphor&quot;&gt;کتاب درباره ی آن&lt;/a&gt; و چنان که پسرش &lt;a href=&quot;http://www.observer.com/2008/rieff-s-grief-sontag-s-son-her-death&quot;&gt;نوشته است&lt;/a&gt;، مبارزه با مرگ تا
آخرین نفس.&lt;br /&gt;
چند سال پیش به دوستی زحمت دادم تا کتاب &lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;Regarding the pain of others&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;/span&gt; را برایم از ایالات متحده بیاورد.
چنین کرد و کتاب را به مترجمی دادم تا به نمایشگاه کتاب (گمانم) 84 برسانم و البته
تا امروز هم یک سطر تحویل نگرفته ام! (بماند که کتاب خوب دیگری را برای انتشار به
من سپرد) اما دلم طاقت نیاورد و یک بار دیگر کتاب را تهیه کردم.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;&quot; dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;MsoNormal&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;a href=&quot;http://www.amazon.com/gp/product/0312422199/ref=s9sims_c3_at1-rfc_p?pf_rd_m=ATVPDKIKX0DER&amp;pf_rd_s=center-1&amp;pf_rd_r=1B9Y6HCENKESYZGEGQZW&amp;pf_rd_t=101&amp;pf_rd_p=320448601&amp;pf_rd_i=507846&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://hbpub.vo.llnwd.net/o16/jackets/Tilted/9780312422196.jpg&quot; /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;&quot; dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;MsoNormal&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;a href=&quot;http://www.amazon.com/gp/product/0312422199/ref=s9sims_c3_at1-rfc_p?pf_rd_m=ATVPDKIKX0DER&amp;pf_rd_s=center-1&amp;pf_rd_r=1B9Y6HCENKESYZGEGQZW&amp;pf_rd_t=101&amp;pf_rd_p=320448601&amp;pf_rd_i=507846&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;Regarding the pain of others&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; (نگریستن به رنج دیگران)
کتابی درباب عکاسی است. اما نه به شکلی که بیست سال پیش سانتاگ در کتاب دیگرش &lt;a href=&quot;http://www.amazon.com/Photography-Susan-Sontag/dp/0312420099/ref=pd_bxgy_b_text_b&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;On photography&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;/span&gt; بدان پرداخته&lt;span&gt; &lt;/span&gt;بود. «نگریستن رنج دیگران» به اخلاقیات در
عکاسی خبری می پردازد. سانتاگ در این کتاب به تصاویر ترسناکی اشاره می کند که به
یمن دنیای مدرن امروزی، از حوادث واقعی به دست ما می رسد. از صحنه ی دار زدن شخصی
(که تصویر روی جلد کتاب هم هست) تا جنازه های بازمانده از جنگ و بقایای اجساد له
شده ی یک زلزله یا سونامی. سانتاگ در این کتاب می نویسد که امروزه عکس های
نمایانگر قساوت چیزی پیش پا افتاده شده است. بعد این سوال را مطرح می کند که اما
آیا بینندگان این عکس ها به دیدن این تصاویر خو کرده اند یا حتا تحریک به خشونت می
شوند؟ سانتاگ پاسخ به این سوال را با نگاهی به نقاشی های معروف &lt;a href=&quot;http://en.wikipedia.org/wiki/Goya&quot;&gt;فرانسیس گویا&lt;/a&gt; از جنایات
فرانسویان در اسپانیا شروع می کند و بعد به تصاویر برجای مانده از خشونت های جنگ
های داخلی آمریکا و کشتار سیاهان، جنگ های جهانی، جنگ های شرق آسیا در دهه 60 و 70
و جنگ روآندا و بوسنی و... می پردازد و در پایان به حادثه ی
برج های دوقلوی نیویورک می رسد. سانتاگ پیش از این و در &lt;a href=&quot;http://groups.colgate.edu/aarislam/susan.htm&quot;&gt;مقاله ای جداگانه&lt;/a&gt; به این
جریان پرداخته بود و این بار هم البته اشارات کوتاه اما تند و تیزی به دولتمردان
آمریکایی می کند. نکته ی دیگر این که سانتاگ پس از انتشار این کتاب، در سال 2004
مقاله با عنوان «&lt;a href=&quot;http://www.southerncrossreview.org/35/sontag.htm&quot;&gt;نگریسن به شکنجه ی دیگران&lt;/a&gt;» در نیویورک تایمز می نویسد و این بار
به موضوع شکنجه در ابوغریب و گوانتانامو می پردازد.&lt;br /&gt;
«نگریستن به رنج دیگران» بیش از آن که به تحلیل عکس ها از منظر هنری بپردازد، آن
ها را دستمایه ی انتقاد از وضعیت صلح در جهان قرار می دهد و به عادی شدن تصاویر
خشونت بار در میان مخاطبان هر روزه ی این آثار می پردازد.&lt;br /&gt;
کتاب با مطلبی جالب از نامه نگاری &lt;a href=&quot;http://en.wikipedia.org/wiki/Virginia_Woolf&quot;&gt;ویرجینیا وولف&lt;/a&gt; با یک وکیل برجسته ی لندنی پس از
نوشتن «&lt;a href=&quot;http://en.wikipedia.org/wiki/Three_Guineas&quot;&gt;سه گینی&lt;/a&gt;» آغاز می شود. بعد کار به برخورد جنسیتی می کشد و مخاطب ناگهان خود
در میانه ی جنگی می یابد که در یک سوی آن سانتاگ و در سوی دیگر، خود جنگ است. جنگ
ملت ها، جنیست ها، تفکرات، نژادها و مذاهب.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;&quot; dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;MsoNormal&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://www.thenausea.com/elements%5Cusa%5CUsa-Vietnam%5Cgallery1%5Cvn%201.jpg&quot; /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;درجایی از کتاب سانتاگ می نویسد: «شفقت احساسی
ناپایدار است. باید به عمل تبدیل شود، وگرنه پژمرده می شود. سوال این است که با
احساساتی که برانگیخته شده، آگاهی ای که با آن ارتباط برقرار شده، چه باید کرد؟
مردم به چیزی که به آنها نشان داده شده &lt;span&gt; &lt;/span&gt;عکس
العمل نشان نمی دهند – اگر این راه درستی برای توصیف چیزی که اتفاق می افتد باشد –
زیرا کمیت تصاویر آن ها را بی خیال کرده است. این انفعال است که احساس را پوچ می
کند.» شاید این جملات بتواند ماهیت کتاب و نگرش سانتاگ را به مقوله ی تصاویر خشونت
بار بیان کند. نکته اینجاست که سانتاگ تقریبن هیچ جوابی برای سوالات پی در پی در
باب بی اخلاقی های جنگ و «جامعه ی جهانی تماشاچی» ارایه نمی دهد. به عبارت دیگر او
در بیان دلایلش محتاط است اما در هنگام اعتراض همچنان قلمش رک و تند است. او فقط
سوال می کند و مخاطب را در اندازه گیری حد و حدود اخلاقیات ناتوان می گذارد و
البته این عمل سانتاگ نه تلنگری بر مخاطب، بلکه ضربه ای مهلک به اوست. زیرا خواننده
تازه درمی یابد که در اطرافش، روزنامه ها، تلویزیون، اینترنت و سایر رسانه های
دیداری هر لحظه تصاویری را پیش روی او قرار می دهند که نه فقط عکسی از یک کشتار یا
فاجعه ای طبیعی، بلکه سندی از برهم خوردن نظم طبیعی ای است که معمولن با «انسانیت»
از آن یاد می شود.&lt;/font&gt;&lt;br /&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;
دست آخر این که &lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;Regarding&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;/span&gt; &lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;را حداقل
دو جور می توان معنی کرد. یکی نگریستن است و دیگری «در باب». به نظرم کلمه ی سخت
برای ترجمه است. زیرا واقعن عنوان کتاب هر دو معنی را شامل می شود. اما با توجه به
این که کتاب به تصاویر می پردازد، لذا به پیشنهاد مترجم کتاب، عنوان «نگریستن به
رنج دیگران» را انتخاب کردیم. امیدوارم این کتاب به زودی مجوز بگیرد و منتشر شود.&lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;&quot; dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;MsoNormal&quot;&gt; &lt;/p&gt;


</description>
<pubDate>Sat, 19 Jul 2008 02:03:25 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=makanmehr&amp;postid=113</comments>
<dc:creator>makanmehr</dc:creator>
<guid>http://makanmehr.blogfa.com/post-113.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بسته ی پیشنهادی!</title>
<link>http://makanmehr.blogfa.com/post-112.aspx</link>
<description>

&lt;p style=&quot;direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; text-align: justify;&quot; dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;MsoNormal&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;در &lt;a href=&quot;http://makanmehr.blogfa.com/post-111.aspx&quot;&gt;پست قبلی&lt;/a&gt; به موضوع عکاسی یک مادر و عکاس حرفه
ای از دختر شش ساله ی برهنه اش در استرالیا و پیامدهای آن پرداختم و سعی کردم
توضیح دهم که چرا این کار،&lt;span&gt; &lt;/span&gt;با وجود آنکه
با اخلاق جوامع مدرن سازگار نیست، هنوز هنر است و نباید از با پورنوگرافی مقایسه
شود. &lt;br /&gt;
نکاتی به ذهنم رسید که در چند مطلب آینده به آنها اشاره خواهم کرد. یکی بحث اخلاق
و هنر است که به طور قطع بخش عمده ای از مطالب را دربرخواهد گرفت. دیگری قضاوت عام
از آثار هنری است و در نهایت پاسخ به این که حدود هنر تا کجاست و برای مثال آیا
نزدیک شدن به پورنوگرافی یا حتا ورود به آن، اثر را خلع هنر خواهد کرد؟ اما مایلم
قبل از شروع و با توجه به ای – میلی که مدتی پیش از یکی از خوانندگان نادیده ام
دریافت کردم، به نکته ای مهم اشاره کنم:&lt;o:p /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; &lt;/div&gt;&lt;p style=&quot;direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; text-align: justify;&quot; dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;MsoNormal&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;من نظریه پرداز نیستم. همه چیز را نمی دانم.
ادعای همه چیزدانی ندارم. تنها به دلیل مشغله ی دوگانه ام (نشر کتاب و ساخت فیلم)
و نیز تحصیلات سینمایی ام، از لحاظ تجربی و تئوری اطلاعاتی دارم. اما مجبورم برای
نوشتن هر مطلب به کتاب ها و سایت ها و مقالات متعدد رجوع کنم. مطالب را با معیار
خودم بسنجم، در مورد آنها قضاوت کنم و ایده ای که به ذهنم رسیده را بنویسم. به طور
یقین منابعم کافی نیستند. منابع ترجمه، گاه معنای مطلب اصلی را نمی رسانند. خواندن
منابع اصلی نیز، به واسطه ی دایره ی لغات و دانایی های محدود من، گاه گره گشا
نیست. به این ترتیب، از تحقیق تا ارایه ی مطلب من، بی گمان لغزش هایی وجود دارد. گاهی
آدم تنبلی می کند و به حافظه ش تکیه می کند. گاهی هم جایی حرفی می زند که
خواسته یا ناخواسته به شخصی برمی خورد و بعد معیاری می شود برای قضاوت آن شخص
درباره ی او. به هرحال فضای اینترنت آنقدر بزرگ هست که جای کسی را تنگ نکرده باشم.
هرچند که برای دسته ای از آدم ها فرقی نمی کند که چه کاره باشی. فقط کافی است یک
بار به حرفشان انتقاد کنی، جواب سلامشان را فراموش کنی یا حتا در معیارهای طرفت
صاحب قیافه ی معقول نباشی. آن وقت است که می بینی با ای – میل و کامنت های توهین
آمیز طرف می شوی. در این مدت، بارها مشمول توهین های آدم های ناشناسی شده ام که به
یمن فضای مجازی اینترنت، به خودشان اجازه می دهند تا حتا بدون در نظر گرفتن حداقل
تمدن موجود در قبایل بدوی، هرچه فحش و ناسزا بلدند بر سرم بریزند. که چه؟ چرا نام
وبلاگت «یادداشت های یک فیلمساز جوان» است. تو که فیلم نساخته ای! و یا چرا مدرک
فوق لیسانست را به رخ می کشی! چرا نظرت چنین است و چنان! شانس آورده ام که این آدم
ها در راس قدرت نیستند، وگرنه چنان آتشی برمی افروختند که با دادگاه های تفتیش
عقاید قرون وسطایی برابری کند. کار به جایی رسیده که شخصی در فهرست بهشت زهرا جست
و جو کرده و شماره ی قبر پدرم را برایم فرستاده و مژده داده که در اولین فرصت روی
آن خواهد شاشید! سوال این است که معیار اخلاق برای این آدم ها کجاست؟ من چه کرده
ام که مستحق ناروا باشم؟ کدام جمله ای که در مورد کارم نوشته ام غلط است؟ آیا این
افراد با ویژگی های سرچ گوگل آشنا نیستند؟ دارم با نام و مشخصات واقعی روی اینترنت
مطلب می نویسم و قدر مسلم این که در قبال هر سوال و ایراد منطقی، یا پاسخی ارایه
خواهم کرد و یا به طور مشخص بابت آن موضوع عذرخواهم خواست. کما این که قبلن هم
اتفاق افتاده است. تازه دارم درک می کنم که چرا بعضی از &lt;a href=&quot;http://www.hoseinnorouzi.com/&quot;&gt;وبلاگ نویسان&lt;/a&gt; پرمخاطب بخش کامنت های وبلاگشان را بسته اند. &lt;o:p /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; &lt;/div&gt;&lt;p style=&quot;direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; text-align: justify;&quot; dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;MsoNormal&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;ایمان دارم که تنها آدم های احمق نظر خود را عوض
نمی کنند. پس شاید مطلبی را بنویسم و بعد جایی چیزی بخوانم که در ایده ی نوشتارم
تردید حاصل شود. گاه می شود که یک کامنت، یک تلفن، یک ای – میل و یا حتا توصیه ای
حضوری به لغزشی در فلان مطلبم اشاره می کند. به طور مشخص و برای مثال مطلب &lt;a href=&quot;http://www.makanmehr.blogfa.com/post-1.aspx&quot;&gt;آسیب
شناسی کتاب های تاریخ سینمای ایران&lt;/a&gt; که با راهنمایی دوستی نادیده، دریافتم کتابی
مهم&lt;span&gt; &lt;/span&gt;به شکلی باورنکردنی از چشمم دورمانده
و به این ترتیب در نتیجه گیری ایرادی جدی وارد شد و کار به جایی رسید که خوشبختانه
قبل از انتشار مطلب در نشریه ای جدی، جلوی چاپ آن را گرفتم و البته پرونده ی آن کار
ماند تا به امروز. &lt;br /&gt;
گاهی می شود که متوجه می شوم در نوشتن مطلبی عادلانه قضاوت نکرده ام. یا حتا با
آنکه «آگاهانه» ترازوی عدالت را کج کرده ام، اما دلایلم باورپذیر نیستند. آن وقت
است که برمی گردم و مطلب را اصلاح می کنم و زیرش هم می نویسم که فلان جای مطلب را
تعدیل کرده ام. &lt;o:p /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; &lt;/div&gt;&lt;p style=&quot;direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; text-align: justify;&quot; dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;MsoNormal&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;حقیقت این است که همه ی ما در زندگی مان در
هرلحظه مشغول قضاوتیم. از قضاوت درباره ی طعم غذا گرفته تا لیاقت فلان آدم برای
رسیدن به جایگاه فعلی و حتا موضوعات جهان شمول تر. به من حق بدهید که اگر گاهی
نوشتارم با قضاوت های شخصی شما یا اکثریت جامعه جور نباشد. به من حق بدهید که حتا
اشتباه کرده باشم. اشتباهی که اگر به شکل مستند ارایه شود، با شوق آن را خواهم
پذیرفت. و نیز باور کنید که در دنیای بی انتهای اینرنت یک وبلاگ کوچک یک آدم معمولی جای
هیچ کدام از نخبگان را تنگ نکرده است. اگر از من یا مطالب من خوشتان نمی آید و حتا
اگر دلایل موجه تری برای این نفرت دارید، چاره ی کار تنها در نخواندن این وبلاگ
است. چون من همچنان خواهم نوشت. حتا اگر تنها خواننده ی وبلاگم خودم باشم.&lt;o:p /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; &lt;/div&gt;&lt;p style=&quot;direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; text-align: justify;&quot; dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;MsoNormal&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;متشکرم.&lt;o:p /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;


</description>
<pubDate>Sun, 13 Jul 2008 00:35:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=makanmehr&amp;postid=112</comments>
<dc:creator>makanmehr</dc:creator>
<guid>http://makanmehr.blogfa.com/post-112.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پالیکسنی پاپاپترو، قربانی جدید جزم اندیشی</title>
<link>http://makanmehr.blogfa.com/post-111.aspx</link>
<description>

&lt;p style=&quot;text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;&quot; dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;MsoNormal&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;font size=&quot;1&quot; style=&quot;color: rgb(102, 102, 102);&quot;&gt;(قبلن هم در این محل هیچ عکسی وجود نداشت!)&lt;/font&gt;&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; text-align: justify;&quot; dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;MsoNormal&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;حدود شش سال پیش &lt;a href=&quot;http://polixenipapapetrou.net/&quot;&gt;دکتر پالیکسنی پاپاپترو&lt;/a&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt; (Polixeni Papapetrou) &lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;/span&gt;، که در شاخه هنرهای رسانه و عکاسی هنری فعالیت می کند، &lt;a href=&quot;http://art-history.concordia.ca/cujah/images/cujah/2/sorbelli_fig2_olympia.jpg&quot;&gt;عکسی&lt;/a&gt; برهنه از دختر شش ساله اش  می گیرد که حالا پس از مدت ها چند روزی است که &lt;a href=&quot;http://news.google.com/news/url?sa=t&amp;ct=us/0-2&amp;fp=48744cdd3da9d15b&amp;ei=65l0SKj9DofYwAHx8dC2Aw&amp;url=http%3A//www.theaustralian.news.com.au/story/0%2C25197%2C23984487-5013571%2C00.html&amp;cid=1226098160&amp;usg=AFQjCNHxlU7fG0fYzk6KGIhmLVGyLe9m1A&quot;&gt;مورد توجه&lt;/a&gt; و جنجال
مطبوعات، جامعه و حتا &lt;a href=&quot;http://news.google.com/news/url?sa=t&amp;ct=us/0-1&amp;fp=48744cdd3da9d15b&amp;ei=65l0SKj9DofYwAHx8dC2Aw&amp;url=http%3A//news.smh.com.au/national/dont-use-kids-in-artporn-debate-rudd-20080708-38ln.html&amp;cid=1226098160&amp;usg=AFQjCNGfD2tMYWC6LXp15WVK-ksJE0LaKw&quot;&gt;اعتراض نخست وزیر استرالیا&lt;/a&gt; قرار گرفته است&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt;. &lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;کوین راد، نخست وزیر استرالیا این موضوع را دستمایه قرار داده و اعلام
کرده که با قضیه ی استفاده از کودکان در عکاسی پورن مخالف است و گویا همراهان
فراوانی هم دارد&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt;.&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;راستش برایم عجیب بود که در کشوری که جامعه هنری معتبری دارد و به
عبارت بهتر، هنر در آن کشور نهادینه شده است، به مادری که از شش سالگی دخترش برای خلق
یک اثر هنری عکاسی کرده، چنین اتهامی زده شود. انگار که این مادر با انگیزه ی
پدوفیلی عکسی شهوتناک از دخترش گرفته و آن را در اختیار دیگران قرار داده باشد! نکته ی دیگر این که دختر او که اکنون 11 ساله است، کار مادرش را &lt;a href=&quot;http://www.news.com.au/heraldsun/story/0,21985,23985186-661,00.html&quot;&gt;ستوده&lt;/a&gt; و از حضور در آن
عکس افتخار کرده است&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt;.&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;/span&gt; نکته این جاست که موضوعاتی از این دست پیش از
این هم روی داده اند که برای مثال آثار &lt;a href=&quot;http://en.wikipedia.org/wiki/David_Hamilton_%28photographer%29&quot;&gt;دیوید همیلتون&lt;/a&gt; آشکارترین نمونه ی ممکن است.
دیوید همیتلون - که علاوه بر کار عکاسی برهنه از دختران نوجوان، تعدادی فیلم مهجور
هم در کارنامه ی خود دارد – به عنوان سمبل عکاسی برهنه از کودکان شناخته می شود. زمانی در ایالات متحده کار به جایی رسید که گروه های مسیحی به کتابفروشی ها ریختند و کتاب های همیلتون را
نابود کردند. اما آیا مقایسه ی پاپاپترو با همیلتون کار درستی است و آیا مخاطب
(معمولی / آگاه) حق دارد که اندیشه و نتیجه ی اندیشه ی یک هنرمند را زیر سوال
ببرد؟&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;دیشب ای - میلی به خانم پاپاپترو زدم تا نظرش را در این رابطه جویا
شوم. در ضمن به او گفتم تا امشب فکر می کردم که چنین مسایلی تنها در کشورهای مذهبی
وجود دارد و نیز اظهار امیدواری کردم تا جامعه ی هنری استرالیا و سایر نقاط جهان
وارد عمل شوند و از آزادی بیان هنری دفاع کنند&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt;. &lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;به نظرم شان هنر والاتر از اخلاق است. زیرا اخلاق برگرفته از باورها و
اعتقادات جامعه است و با گذشت زمان تغییر شکل می دهد (سختگیرتر یا آسانگیرتر می
شود)، اما هنر از آنجا که به نوعی آفرینش است، درحقیقت &lt;a href=&quot;http://en.wikipedia.org/wiki/Mimesis&quot;&gt;مایمسیس&lt;/a&gt; از کار آفریدگار/نظم دهنده محسوب
می شود و حالا سوال اینجاست که چه کسی و با چه صلاحیتی می تواند این آفرینش را زیر
سوال ببرد؟ در نهایت یک اثر هنری را می توان نقد کرد، اما نمی توان انگیزه های
هنرمند را از خلق کردن اثر هنری زیر سوال برد که این همان عقاید مرسوم در
ایدئولوژی های دگماتیستی و ارتودوکسی است&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt;. &lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;فکر نمی کردم که خانم پاپاپترو به این سرعت به نامه ام پاسخ بدهد، اما
اون چنین کرد و در ضمن &lt;a href=&quot;http://downloads.bbc.co.uk/podcasts/worldservice/whys/whys_20080708-2000.mp3&quot;&gt;لینک&lt;/a&gt; مصاحبه اخیر خود و همسرش را با رادیو&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt; BBC &lt;/span&gt;برایم
ارسال کرد. خانم پاپاپترو برایم نوشته است که تعجب می کند در جامعه ای متمدن که
تصاویر برهنه را به عنوان شکلی از اثر هنری پذیرفته است، چنین برخوردی با او صورت
بگیرد. به ویژه در مورد تصاویر کودکان که دوهزار سال است در نقاشی ها به شکل برهنه
حضور دارند. راست هم می گوید. ضمن این که او نه اشاره به آلت جنسی دخترش کرده و نه او را در
پوزیشنی قرار داده که شکل پورن به خود بگیرد. اتفاقن رویکرد آثار او بیشتر به
داستان های کودکانه ای چون &lt;a href=&quot;http://blogs.cofa.unsw.edu.au/resources/artwrite/wonder_07.jpg&quot;&gt;آلیس در سرزمین عجایب&lt;/a&gt; بر می گردد و محتوای آثارش نیز
تصاویری شبیه به&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt;
fairy tale&lt;/span&gt;های مدرنیزه شده است.&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;direction: rtl;&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;تکنیک &lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt; &lt;/span&gt; آثار پالیکسنی پاپاپترو بسیار شبیه به افرادی مثل &lt;a href=&quot;http://www.lorettalux.de/&quot;&gt;لورتا لوکس&lt;/a&gt; و
&lt;a href=&quot;http://en.wikipedia.org/wiki/Yasumasa_Morimura&quot;&gt;یاسوماسا موریمورا&lt;/a&gt; است. یعنی ترکیب عکاسی دیجیتال با تصاویر رویاگونه ی نقاشی -
عکس. به عبارت دیگر چنین افرادی با داشتن دانش دیجیتال، فضای سنتی و پرتکلف عکاسی
آنالوگ را پشت سرگذاشته اند و دنیایی فانتزی و خارج از فضاهای رآلیستی یا شاعرانه
ی مرسوم ایجاد کرده اند. اگر عکس های لورتا لوکس پر از &lt;a href=&quot;http://www.aucklandartgallery.govt.nz/press/images/mixed4.jpg&quot;&gt;کودکان عروسکی&lt;/a&gt; است که غرق
در رویاهای خودشان هستند و اگر در عکس های موریمورا، عکاس، خود را &lt;a href=&quot;http://www.akkasee.com/content/84/weblog/Morimura.jpg&quot;&gt;جایگزین&lt;/a&gt; کاراکتر
نقاشی یا عکس مشهوری می کند، آثار پاپاپترو، دنیایی کودکانه را به مخاطب عرضه می کنند که
در آن مدل، معصومیتی چون معصومیت کودکان زیبای نقاشی های تمام دوران دارد. در آثار
لوکس، مدل ها کودکان معصومی به نظر می رسند. اما نگاه مومی شان و غرق در افکار خود
بودنشان مخاطب را چنان می ترساند که حتا فکر کردن در مورد آنچه که کودک/مدل به آن
می اندیشد، ترسناک است. اما در آثار پاپاپترو، کودک جزیی از رویای مخاطب می شود.
مخاطب می تواند خود را به جای آلیس بگذارد، می تواند به خاطرات کودکی خود و به تخیل
های کودکانه ی خود، زمانی که برای اولین بار داستان کودکانه ای چون آلیس در سرزمین
عجایب را برایش می خواندند برگردد و شیرینی آن را بار دیگر احساس کند. یا حتا می
تواند مانند آن عکس جنجالی، اولین تجربه ی کودکی اش را از ورق زدن کتاب تاریخ هنر
و دیدن تصاویر برهنه در شاهکارهای نقاشی جهان (مثل &lt;a href=&quot;http://en.wikipedia.org/wiki/The_Birth_of_Venus_%28Botticelli%29&quot;&gt;تولد ونوس&lt;/a&gt; بوتیچلی) به خاطر بیاورد&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt;. &lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;br /&gt;&lt;p style=&quot;direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; text-align: justify;&quot; dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;MsoNormal&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;
به نظرم هرچند آثار پاپاپترو به دنیای لورتا لوکس نزدیک است، اما چون آثار
&lt;a href=&quot;http://en.wikipedia.org/wiki/Beatrix_Potter&quot;&gt;بئاتریکس پاتر&lt;/a&gt;، می توان برای هر تصویر قصه ای ساخت و کاراکترها را در جریان سیال
ذهن شخصی وارد کرد.&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;در پایان نامه ام به خانم پاپاپترو، آرزو کردم که روزگاری هنرمند،
اندیشه اش و آفرینشش فارغ از جنجال های ژورنالیستی، مذهبی یا اخلاقی مورد توجه
قرار گیرد. یادمان نرفته که چه بر سر &lt;a href=&quot;http://en.wikipedia.org/wiki/Marquis_de_Sade&quot;&gt;مارکی دو ساد&lt;/a&gt; آمد و البته نکته این است که اگر
چنان که شد، نمی شد هیچ گاه &lt;a href=&quot;http://en.wikipedia.org/wiki/Peter_Weiss&quot;&gt;پیتر وایس&lt;/a&gt; نمی توانست شاهکار &lt;a href=&quot;http://en.wikipedia.org/wiki/Marat/Sade&quot;&gt;مارا - ساد&lt;/a&gt; را بنویسد. جالب
است که مرگ یک نویسنده به دلیل اندیشه اش، سال ها بعد دستمایه ی خلق اثر یک هنرمند
دیگر قرار می گیرد. گویی دنیای هنر، همان کشتی معروف است که همه ی هنرمندان سوار
بر آن هستند.&lt;br /&gt;
همچنین اظهار امیدواری کردم که نخست وزیر استرالیا زمانی فرصت کند تا در کتابخانه
ای بنشیند و لااقل با تاریخ هنر آشنا شود. شاید هم مخالفان مذهبی مسیحی این عکس
فرصت کنند تا به نقاشی های کلیسایی سربزنند و کودکان برهنه را پای صلیب عیسی تماشا
کنند و احتمالن بفهمند که تصویری برهنه (کودک یا بزرگسال) تنها به عنوان محرک جنسی
به کار نمی روند&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt;!&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;/span&gt; بلکه در پس برهنگی ظاهری موجود در اثر هنری (و
منظورم صریحن چیزی به غیر از هرزه نگاری است) ساز و کاری برخاسته از اندیشه ی خلاق
هنرمند قرار دارد.&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;خانم پاپاپترو برایم نوشته که در دوره ی بدی به سر می برند. او و همسر
و فرزندانش به شدت عصبی هستند و در مورد فشارهای بیشتر اخلاقیون مضطربند&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt;.&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;فراموش نکنیم که شاید بتوان کتاب ها را سوزاند، زبان ها را از حلقوم
بیرون کشید، تن ها را به آتش سپرد، نقاشی ها و عکس ها را پاره کرد و فیلم ها و
موسیقی ها را به حبس فرستاد. اما هنرمند، طبع دیوانه واری دارد که حرکات و عکس
العمل هایش او را از دیگران متمایز می کند. او می آفریند. او خدایی می کند. نباید
هنرمند را به بهانه ی اخلاقیات محدود کرد&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt;.&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;/span&gt; وگرنه در نهایت هنری روی دستمان خواهد ماند که نمونه اش را می
توانیم در آرشیو عکس های اتحاد جماهیر شوروی و خیلی از حکومت های ایدئولوژیک دیگر
جست و جو کنیم: عقیم، بی روح و میرا.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; text-align: justify;&quot; dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;MsoNormal&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; text-align: justify;&quot; dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;MsoNormal&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;font size=&quot;1&quot;&gt;* این متن کمی تعدیل شده است.&lt;/font&gt;&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;


</description>
<pubDate>Wed, 09 Jul 2008 21:07:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=makanmehr&amp;postid=111</comments>
<dc:creator>makanmehr</dc:creator>
<guid>http://makanmehr.blogfa.com/post-111.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بازگشت گودزیلا*</title>
<link>http://makanmehr.blogfa.com/post-110.aspx</link>
<description>&lt;div style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://godzilla.monstrous.com/Godzilla.jpg&quot; /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;برگشتم.&lt;br /&gt;&lt;a href=&quot;http://makanmehr.blogfa.com/post-107.aspx&quot;&gt;گفته بودم&lt;/a&gt; که مدتی نخواهم بود و می روم  تا پوست بیاندازم.&lt;br /&gt;فکر نمی کردم که این پوست انداختن این قدر طول بکشد و دردناک باشد.&lt;br /&gt;به هرحال برگشتم.&lt;br /&gt;حالا اینجا هستم و باید اعتراف کنم که برخلاف انتظارم این پوست انداختن باعث نشده تا آدم جدیدی از من متولد شود. برعکس موجودی عجیب و ترسناکی شده ام با روکشی انسانی. فکر می کنم باید باقی مانده ی صداقتم را همینجا خرج کنم و بگویم درونم گودزیلایی متولد (بیدار؟) شده که عجیب هوس قلع و قمع به سرش زده. &lt;br /&gt;بدهکاران، طلبکاران، دوستان، همشهریان، رومیان!&lt;br /&gt;اگر زین پس رفتارهای عجیب و غریب از من دیدید تعجب نکنید! گودزیلا برگشته است.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;* &lt;span style=&quot;font-weight: normal;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;ja&quot; xml:lang=&quot;ja&quot; class=&quot;t_nihongo_kanji&quot;&gt;ゴジラ&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;بعدالتحریر: اگر نمی دانید &lt;a href=&quot;http://en.wikipedia.org/wiki/Godzilla&quot;&gt;گودزیلا&lt;/a&gt; چیست، معلوم است که نه تله ویزیون در خانه تان پیدا می شود و نه روزنامه. لذا تا هنگام خورده شدن توسط گودزیلا (یا &lt;a href=&quot;http://en.wikipedia.org/wiki/Category:Fictional_monsters&quot;&gt;سایر بر و بچه ها&lt;/a&gt;) اصلن به خودتان زحمت نداده و تنها توصیه های جواد خیابانی را در بهینه سوزی مصرف برق جدی بگیرید.&lt;br /&gt;</description>
<pubDate>Tue, 08 Jul 2008 23:35:57 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=makanmehr&amp;postid=110</comments>
<dc:creator>makanmehr</dc:creator>
<guid>http://makanmehr.blogfa.com/post-110.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مهربان دیگری از جمعمان رفت</title>
<link>http://makanmehr.blogfa.com/post-109.aspx</link>
<description>
&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;آن وقت ها خانه ی ما فاز دوم شهرک اکباتان بود و مثل تمام آپارتمان های آنجا دوبلکس. لاجرم پنج گوشی تلفن در خانه داشتیم!  اما قرار بود که تلفن ها را من جواب بدهم. در میان دانشجویان و نویسندگان و اساتید و همکارانی که با پدرم کار داشتند، یکی بود که صدایش با بقیه فرق داشت. صدایش آرام بود و مهربان. می دویدم سمت اتاق پدر و می گفتم آقای کرباسی. پدر  گوشی را بر می داشت و جزو معدود مواردی بود که بعد از آنکه صحبتش تمام می شد، لبخندی می زد و برمی گشت سروقت انبوه کاغذهایش. &lt;br /&gt;فکر می کنم پدر با آن قلب ضعیفش از مهربانی و آرامش او انرژی می گرفت.&lt;br /&gt;بعدها فهمیدم آقای کرباسی، کلود کرباسی، مترجم است. مترجمی قابل که برخلاف اکثر مترجمان ایرانی، متون فارسی را به انگلیسی برمی گرداند. انبوهی از کتاب های سازمان میراث فرهنگی در دوران طلایی اش (دهه 60 تا نیمه 70) (که افتخار می کنم با مدیریت پدرم منتشر می شد) را به انگلیسی برگرداند یا حداقل چکیده ای انگلیسی برآن افزود (مهرداد وحدتی عزیز هم البته بود). بعدها که پدر رفت و نشر ماکان به دست من افتاد، برای کتابی نیازمند مترجم فارسی به انگلیسی بودم  و نمونه ترجمه ها چنگی به دل نمی زد. به آقای کرباسی زنگ زدم. آرام و مهربان (مثل همیشه) احوالم را پرسید و سکوت کرد تا روده درازی ام تمام شود و بعد به خاطر تعهدی (که اگر یادم مانده باشد به دانشگاه شهیدبهشتی داشت) عذر خواست و مترجم دیگری را معرفی کرد که آن هم نشد و بعد کار به مترجم دیگری رسید و کار در نهایت به جای بدی کشیده شد... &lt;br /&gt;اما مهربانی کلود کرباسی تنها چیزی بود که در تمام این سال ها با من ماند. زمانی دیگر قرار بود با جواد نجف علیزاده (عکاس هنرمندی که به خاطر حجب و حیایش سال هاست در تاریکخانه کاخ سعدآباد مانده و شاهکارهایش کمتر دیده شده) مجموعه عکسی کار کنیم و قرار بود متن کتاب را آقای کرباسی ترجمه کند که آن هم نشد و...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امروز اولین خبری که خواندم، خبر درگذشت کلود کرباسی بود.  خدایش رحمت کند.  مدتی است که نشسته ام و کتاب لرستان را ورق می زنم و از جادوی کلماتش لذت می برم. او جزو کسانی بود که به راستی نقشی بزرگ در ترویج فرهنگ و هنر ایران در میان غیرایرانیان داشت.  &lt;br /&gt;صدای شهرام ناظری در خانه پیچیده که می خواند: چرا مرده پرست و خصم جانیم...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Sun, 22 Jun 2008 11:24:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=makanmehr&amp;postid=109</comments>
<dc:creator>makanmehr</dc:creator>
<guid>http://makanmehr.blogfa.com/post-109.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>در شایستگی و نکوهش انتخاب</title>
<link>http://makanmehr.blogfa.com/post-108.aspx</link>
<description>
&lt;div align=&quot;center&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://www.stokesaycourt.com/Uploads/Image/atonement_poster2_large.jpg&quot; /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;چیزی به نام سرنوشت وجود ندارد. هرآنچه که هست، انتخاب است. انتخاب گاهی آسان است و گاهی سخت. این دومی، همانی است که سمت و سوی زندگی را تعیین می کند.&lt;br /&gt;&lt;a href=&quot;http://www.imdb.com/title/tt0783233/&quot;&gt;Atonement&lt;/a&gt; یا آنطور که ترجمه اش کرده اند: کفاره، فیلمی درباب انتخاب است. انتخاب هایی که می تواند نه تنها در زندگی تصمیم گیرنده را دستخوش تغییر کند، بلکه می تواند به همان اندازه یا بیشتر در زندگی دیگران تاثیر بگذارد. آنچنان که براینی 13 ساله ی فیلم، انتخاب می کند تا برای صیانت از خواهرش (سسلیا) از آنچه که در ذهن اندیشیده، پسر جوان خدمتکار (رانی) را متهم به تجاوزی ناکرده، کند و تمام عمر، رنج انتخاب غلطش را به دوش بکشد.&lt;br /&gt;Atonement  در کنار اشاراتش به جنگ جهانی اول، پس زمینه ای عاشقانه دارد، اما به لحاظ تقدم انتخاب براینی بر عشق ناکام سسلیا و رابی در متن اثر، این عشق در لایه هایی نمودار می شود تا در نهایت کنشی شود برای کفاره ای که براینی برای تمام زندگی اش خواهد پرداخت. چیزی که وی در عین سادگی سعی می کند در ذهن خیال پردازش (که از کودکی با او بوده)، سرانجامی خوش برای عشاق ناکام بیافریند. همین جاست که موتیف های تکرار شونده ای مثل come back to me  گفتن های سسلیا، با پیچشی ناگهانی ضربه ی کاری را  وارد می کنند و درست زمانی که تمام این موتیف ها در ذهن مخاطب ته نشین شده اند، جای خود را از دروغی شیرین به حقیقتی تلخ می دهند.&lt;br /&gt;اما نکته ی قابل توجه در فیلم، نه فقط در قصه و نوع پرداخت مدرن آن (در عین گذشتن داستان فیلم در اوایل قرن بیستم) که در شرایط تکنیکال فیلم است. صدا (موسیقی، لهجه و نوع بیان دیالوگ ها و به خصوص ساندافکت) نقش مهم تری از تصویر دارد. به عبارتی تصاویر زیبای فیلم، آن قدر که صدا به کنش مندی فیلم کمک می کند، موثر نیست. &lt;br /&gt;Atonement را می توان بارها دید. جذابیت قصه، بازیگری (به خصوص &lt;a href=&quot;http://www.imdb.com/name/nm1519680/&quot;&gt;سایرسی رونن&lt;/a&gt; در نقش کودکی براینی)، فیلمبرداری، تدوین، کارگردانی، صحنه و لباس و ...  کاملن به چشم می آید. در حقیقت &lt;a href=&quot;http://www.imdb.com/name/nm0942504/&quot;&gt;جو رایت&lt;/a&gt; پس از فیلم درخشان &lt;a href=&quot;http://www.imdb.com/title/tt0414387/&quot;&gt;Pride and Prejudice&lt;/a&gt; فیلم شکوهمندی دیگری ساخته که البته در جدل اسکاری&lt;a href=&quot;http://www.imdb.com/title/tt0469494/&quot;&gt; there will be blood &lt;/a&gt;و &lt;a href=&quot;http://www.imdb.com/title/tt0477348/&quot;&gt;no country for oldmen&lt;/a&gt;  شکست خورد. اما برابر ندانستن ارزش هایش با این دو فیلم، به نظرم صحیح نیست. در پایان باید اشاره کنم که  &lt;a href=&quot;http://www.imdb.com/name/nm0564215/&quot;&gt;جیمز مک اووی&lt;/a&gt; و &lt;a href=&quot;http://www.imdb.com/name/nm0461136/&quot;&gt;کیرا نایتلی&lt;/a&gt; به خوبی همیشه هستند و البته دیدن نقش کوتاه &lt;a href=&quot;http://www.imdb.com/name/nm0000950/&quot;&gt;برندا بلیتین&lt;/a&gt; دوست داشتنی هم خالی از لطف نیست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پیشنهاد می کنم، به احترام سینما، اگر تا به حال این فیلم را ندیده اید، هر چه سریع تر اقدام کنید!&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Sun, 22 Jun 2008 01:26:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=makanmehr&amp;postid=108</comments>
<dc:creator>makanmehr</dc:creator>
<guid>http://makanmehr.blogfa.com/post-108.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خانه تکانی</title>
<link>http://makanmehr.blogfa.com/post-107.aspx</link>
<description>
&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;عصبی ام.&lt;br /&gt;
نشسته ام در خانه و کشوها را به هم می ریزم، کارتن ها را بیرون می آورم و
بی خود و بی جهت می ریزم بیرون و بعد حوصله ندارم که دوباره جمعشان کنم.
فیلم های ندیده را قطار کرده ام جلوی تلویزیون، اما به محض این که یکی شان
را play می کنم حوصله ام سر می رود. تلفن ها عصبی ام می کنند. دیروز دوستی
زنگ زده بود و آن قدر کلافه بودم که بعد از پیشنهاد فوتبالی اش مانده بودم
چی جوابش را بدهم! خر ما در رفاقت از کرگی دم نداشته و اشتباهاتی از این
دست زیاد رخ می دهد. &lt;br /&gt;
کار جدیدی را قصد دارم شروع کنم که شاید قدم تازه ای در زندگی ام باشد. به
تمام درگیری های قطعی بعد از ساخته شدنش می ارزد. اما حوصله اش را ندارم.  وگرنه من که تا به حال تمام جوانی ام
را «با خشم و جدل زیستم.» و این وسط یکی دیگر هم ای - میل می زند و
پیشنهاد شام دو نفره ای به صرف فست فود می کند و حالی اش نیست که عزیز دلم
مغز در حال انفجاری که قاطی کرده، گاهی فرامینی صادر می کند که در مرحله ی
بعد مجبور است کلی فرمان cancel را هم به بخش suicide center بفرستد. نمی
دانم که چرا حرکات جدی ای زندگی ام شوخی تعبیر می شود و در عوض شوخی ها
جدی فرض می شوند! تقصیر از من است. این را می دانم.&lt;br /&gt;
مترجم بی مایه ای مدت ها وقت من را گرفت و نه ترجمه اش، که تکبرش بود که
مرا از کارش منصرف کرد. حالا کامنت می گذارد و خود را منتقد من می نامد و
بی هیچ نام و نشان آدمیزادی ای پیام یزدانجو را برایم سرو می کند.  غافل
از این که سال هاست که در دستانم جز مشتی اشتباه، چیز دیگری نیست و به
راحتی می توانم تشخیص بدهم که زق زق انگشتانم در لحظه مربوط به کدام
اشتباه است.  &lt;br /&gt;
عصبی ام. چون خبر خوشایندی به گوش نمی رسد. هیچ چیز و هیچ کس سرجایش نیست
و حتا م&lt;a href=&quot;http://www.imdb.com/character/ch0007970/&quot;&gt;ایکل اسکوفیلد&lt;/a&gt; واقعی ای که از نزدیک می شناسم هم به خاطر محبتی که به پدر بیمارش دارد، به زندان  برمی گردد تا دلخوشی کوچک &quot;at least he did it&quot; هم به یاس تلخی تبدیل
شود و چقدر خبر از این دست زیاد شنیده ام در این بهار 87.&lt;br /&gt;
کارتن ها را ریخته ام بیرون و انبوهی از نوشته ها و ترجمه های پدر را که
روز آخر در اتاقش (که چقدر دلم برای بوی کتاب ها و ته مانده ی ناشیانه
معدوم شده ی سیگارهایش تنگ شده) بهش قول دادم تا منتشرشان کنم  نگاه می
کنم و باورم نمی شود که ده سال است به قولم عمل نکرده ام. باورم نمی شود
که چقدر به قول های زندگی ام عمل نکرده ام. نشسته ام و قول های بی سرانجام
را می نویسم و خنده ام می گیرد که دیگرانی هم هستند که منتظر من مانده اند
و من دارم از بدقولی بقیه می نالم! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دارم خانه تکانی میکنم. دارم دور ریختنی ها را دور می ریزم. بعضی هاشان را
نباید دور ریخت، اما متاسفانه جریانشان با متاستاز فرقی نمی کند. سرطان
اشتباهاتم به آن ها هم ریشه دوانده. چاره ای نیست. باید همین حالا همه چیز
را دور بریزم. وقت چندانی ندارم.&lt;br /&gt;
مدتی از همه چیز دور خواهم ماند تا مطمئن شوم که خانه تکانی ام جواب داده. مدتی نیستم. خانه تکانی می کنم. پوست می اندازم.&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;


</description>
<pubDate>Tue, 17 Jun 2008 02:13:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=makanmehr&amp;postid=107</comments>
<dc:creator>makanmehr</dc:creator>
<guid>http://makanmehr.blogfa.com/post-107.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ایرانیان و انسی 2008</title>
<link>http://makanmehr.blogfa.com/post-105.aspx</link>
<description>
برای اهالی انیمیشن وارد شدن به جشنواره &lt;a href=&quot;http://www.annecy.org/home/index.php?Page_ID=2&quot;&gt;Annecy &lt;/a&gt;ورود به بهشت است. نه تنها بزرگان کارت را می بینند که بازار مناسبی هم برای ادامه راه پیدا می کنی. مدتی است ایرانی ها میهمان هر از گاه این جشنواره هستند و بعضی ها حتا جایزه ای را هم از این جشنواره به خانه آورده اند.&lt;br /&gt;اما جشنواره انسی 2008 که از دیروز شروع شده، باز هم مهمان ایرانی دارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align=&quot;center&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://www.idba.ir/images/animations/1667/noee%20digar.jpg&quot; /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;در بخش اصلی انیمیشنی کوتاه از ماشاءالله محمدی با عنوان &lt;a href=&quot;http://www.annecy.org/home/index.php?Page_ID=1877&amp;film_id=20081768&amp;back_page=1875&amp;code_categfilm=CM&amp;titre=&amp;realisateur=&quot;&gt;نوعی دیگر بودن&lt;/a&gt; حضور دارد. کاری که محمدی یک تنه آن را انجام داده و گروه انتخاب انسی آن را مستحق حضور در بخش اصلی انیمیشن های کوتاه دانسته اند. از محمدی چیزی ندیده ام. اما گویا انیمیشن ساز خوش ذوق و متفاوتی است که کم هم در جشنواره ها مطرح نیست.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align=&quot;center&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://www.didarfilm.com/images/stories/comm/beaver2.jpg&quot; /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;اما در بخش انیمیشن های تبلیغاتی هم تیزر &lt;a href=&quot;http://www.annecy.org/home/index.php?Page_ID=1877&amp;film_id=20080852&amp;back_page=1875&amp;code_categfilm=C4&amp;titre=&amp;realisateur=&quot;&gt;خمیردندان بچه ی پونه&lt;/a&gt; از مرتضی نجفی (شرکت دیدار) حضور دارد.  کار خیلی بامزه ای است و فکر کنم به زودی هم از تلویزیون خودمان پخش شود. جدای پس زمینه ی خوب و کاراکترهای عالی، جان بخشی کاراکترها فوق العاده است و زمانی که کار را دیدم کلی لذت بردم.  ضمن این که دیدن بعضی اسم ها در میان عوامل این فیلم یادآور روزهای خوش گذشته بود. &lt;br /&gt;امیدوارم هم &lt;a href=&quot;http://www.didarfilm.com/index.php?option=com_content&amp;task=view&amp;id=40&amp;Itemid=49&quot;&gt;شرکت دیدار&lt;/a&gt; و هم ماشاءالله محمدی دست پر از این جشنواره برگردند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;* یاد انسی 2007 افتادم که برزو رفیع پور رفته بود فرانسه و فیلم تبلیغاتی انیمیشن «نبرد اسکندر»ش هنوز دست من بود و دو شب و روز پر استرس! پنج روایت متفاوت از کار درآوردم تا آخرینش به دلم نشست.  شاید کسی نداند که این فیلم پشت صحنه، یکی از محبوب ترین فیلم هایی است که تا به حال ساخته ام.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;
</description>
<pubDate>Mon, 09 Jun 2008 21:56:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=makanmehr&amp;postid=105</comments>
<dc:creator>makanmehr</dc:creator>
<guid>http://makanmehr.blogfa.com/post-105.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>از هر دری سخنی</title>
<link>http://makanmehr.blogfa.com/post-104.aspx</link>
<description>
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;1- با کمال افتخار اعلام می کنم که کتاب &lt;a href=&quot;http://www.ketablog.com/archives/001783.php&quot;&gt;محاکمه&lt;/a&gt; کافکا با ترجمه ی استاد حداد را خواندم و لذت بردم. داستان خوب (که سوژه اش بسی مورد پسندم هم هست) یک طرف، ترجمه عالی علی اصغر حداد طرفی دیگر، آن پیوست های عالی عیشم را کامل کرد. دست همگی درد نکند. به خصوص نشر ماهی که همچنان عالی کار می کند. البته کافکا را باید تا قبل از اتمام دوران دانشجویی خواند وگرنه زندگی به باد می رود. در این شکی نیست. از ما که گذشت، جوانان دریابند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;2- کتاب &lt;a href=&quot;http://www.ketablog.com/archives/000099.php&quot;&gt;ترس و لرز&lt;/a&gt; آملی نوتومب بلژیکی را خواندم و از این قلم طناز کیف کردم. حیف که ترجمه شهلا حائری چنگی به دل نمی زند. راستش همیشه با «ترس و لرز» کتاب های قطره را می خرم. ترجمه ها یک طرف، ویراستاری بد یک طرف، کیفیت بد چاپ و حروفچینی هم که نور علی نور است. این یکی ارزشش را داشت. البته الان که به کتاب هایم سرکشیدم دیدم چقدر کار مشترک از خانم حائری و نشر قطره دارم!  این هم نکته ای است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img width=&quot;535&quot; height=&quot;256&quot; style=&quot;width: 535px; height: 256px;&quot; src=&quot;http://lifetusslereviews.files.wordpress.com/2008/02/across.jpg&quot; /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;3- فیلم &lt;a href=&quot;http://www.imdb.com/title/tt0445922/&quot;&gt;Across the Universe&lt;/a&gt; خانم &lt;a href=&quot;http://www.imdb.com/name/nm0853380/&quot;&gt;جولی تیمور&lt;/a&gt; یک شاهکار کوچک است. به پای &lt;a href=&quot;http://www.imdb.com/title/tt0120679/&quot;&gt;Frida&lt;/a&gt; نمی رسد. اما موزیکال، ژانر محبوب من است. انقلاب هاب دهه 60 را هم به آن بیافزایید، ترانه های بیتلز را در گوشت و پوست فیلم فرض کنید و دریابید چقدر می چسبد دیدن چندباره ی این فیلم. تازه حضور &lt;a href=&quot;http://en.wikipedia.org/wiki/Bono&quot;&gt;Bono&lt;/a&gt; و ترانه ی زیبایش هم که دیگر محشر است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;4- فکرش را بکنید که ظرف یک سال بسیاری از خوانندگان محبوب دوران نوجوانی تان، آلبوم جدید منتشر کنند! دانا سامر، ایگلز،  سلین دیون، دف لپارد، نیک کیو، آر. ای . ام، ون موریسون، شریل کرو و سیندی لوپر! زندگی چقدر جذاب است این روزها. البته همسایه چند روز پیش دستم را گرفت و کشاید کناری و گفت ما شب تا صبح با موسیقی های زیبای شما کیف می کنیم، اما راستش ترجیح می دهیم بخوابیم. این هم نکته ای است، بس خجالت آور!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src=&quot;http://www.toxicshock.tv/news/wp-content/uploads/prison_break_ver4_poster.jpg&quot; /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;5- این سریال &lt;a href=&quot;http://www.imdb.com/title/tt0455275/&quot;&gt;Prison Break&lt;/a&gt; را که تازه شروع کرده ام، عجب بالماسکه ای است. ظاهری جذاب دارد. فیلمنامه زیاد خوب نیست، اما  داستان به خودی خود آن قدر کشش دارد که ظرف سه روز یک season کامل را دیدم.&lt;br /&gt;اما داخل این سریال چیزهای دیگری هم هست. نقد دموکرات ها، تایید اقدامات جمهوری خواهان، تبلیغات وسیع دین، ضدیت با محور شرارت بوش و... &lt;br /&gt;سریال دستپخت شبکه Fox است و البته بعید هم نبود که لایه های زیرین این چنینی داشته باشد. لذا خواهشمند است زمان دیدن این سریال به لایه های زیرین چرند آن توجه نکنید و تنها از قصه ی این فرار جذاب لذت ببرید! توجه کردن زیاد به این قضیه، توی ذوقتان خواهد زد. از من گفتن! شاید زمانی چیزکی در مورد این لایه ی زیرین نوشتم و شدم چیزی شبیه ستون نویس های کیهان!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://www.carolineoconnor.com/pages/roles_files/BIGedithpiaf.jpg.jpg&quot; /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;br /&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;br /&gt;6- یاد نکته ای افتادم. در شماره بهاری ماهنامه «فیلمنگار» سعید مستغاثی مقاله ای نوشته درباره فیلم &lt;a href=&quot;http://www.imdb.com/title/tt0450188/&quot;&gt;la vie en rose&lt;/a&gt; و &lt;a href=&quot;http://en.wikipedia.org/wiki/%C3%89dith_Piaf&quot;&gt;ادیت پیاف&lt;/a&gt;. به نظر می رسد که آقای مستغاثی  به دلایلی نامعلوم  کل ترانه ی پایانی را اشتباه فهمیده و دو صفحه در رابطه با زندگی سیاه ادیت پیاف مرثیه سرایی کرده و متذکر شده که از خودت بود که بر خودت بود! در حالی که متن ترانه کاملن برعکس است و ادیت پیاف نه تنها در آن ترانه از زندگی خودش شرمسار نیست، بلکه آن را ستایش می کند. البته همان زمان این قضیه را به ایشان نوشتم که خبری نشد. &lt;font color=&quot;#ff0000&quot;&gt;*&lt;/font&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;7- امروز رفته بودم جایی برای همکاری. تا دم در که رفتم، کمی سست شدم. برگشتم و روی نیمکتی رو به روی دفترشان نشستم و سیگاری روشن کردم و  زل زدم به آنجا. کاش نگفته بود که مرا از کجا می شناسد. دوست ندارم وارد محیط کاری شوم که خاطرات سیاه بی هنران بی خلاقیت بی مسوولیت سوءاستفاده گر! (چی شد!) برایم زنده شود. پس نیم ساعت زیر آفتاب داغ نشستم و بعد برگشتم خانه و جایتان خالی نباشد هنوز از گرمازدگی شدید احساس سرگیجه می کنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;8- امروز دیدم کسی با جست و جوی کلمه ی «دوربین مقفی» (مخفی نه! مقفی!) به وبلاگ من رسیده. گشتم و دیدم دوربین و مقفی (moghafaa) در وبلاگ موجود بوده و احتمالن به همین دلیل به اینجا کشیده شده. اول لبخندکی زدم و پیش خودم گفتم بچه ی مردم فرق مخفی را با مقفی نمی داند. بعد گفتم به به! مملکت چقدر پیشرفت کرده که کسی که سواد خواندن و نوشتن فارسی ندارد، از اینترنت استفاده می کند! بعد فکر کردم بد نیست بنشینم و مقاله ای مفصل در این رابطه بنویسم. بعد گفتم یک گوگلی بکنم این کلمه ی مقفی را... و نتیجه حیرت انگیز بود! جدی جدی شما به تعداد ترسناکی کلمه ی مقفی به جای مخفی برمی خورید! یعنی کسانی هستند که مخفی را مقفی می نویسند! زمان دبیرستان معلم ادبیاتی داشتم به نام آقای بهمن پور که هرکجا هست به سلامت باشد. چنان فارسی را به ما سخت می گرفت که سال چهارم دبیرستان دو ثلث از ادبیات فارسی تجدید آوردم! بعدها که نتایج  کنکور آمد، در خیابان دیدمش و ازش تشکر کردم و گفتم ممنوم که به خاطر شما 96% تست های ادبیات فارسی را درست زده ام. برگشت و گفت، تو؟ پوزخندی زد و رفت. بنده ی خدا نمی دانست که چنان بر ما سخت گرفته بود که همه مان پوست کلفت شده بودیم و سوالات کنکور برایمان تفریح بود! نمی دانم این بچه ها کجا درس خوانده اند، چه معلم هایی بالای سرشان بوده اند و چطور تا به حال با کلمه ی «مخفی» در کتاب های درسی مواجه نشده اند. آن هم جامعه ای که همه چیزش مخفی است. اما شما را به خدا، این بچه ها را نجات بدهید! همیشه فکر می کردم که نسل بعد از ما، به آن اندازه ای که ما با پدران و مادرانمان فاصله داشتیم، با ما فاصله نخواهند داشت. هرچه باشد نسل به اینترنت دست یافته و در نظام آموزشی مشابهی درس خوانده. ولی به خدا من از این نسل عقبم! سی و یک سال بیشتر ندارم. اما به اندازه ی صد سال از دهه 60 و 70 عقب هستم. &lt;br /&gt;البته منظورم نیست که همه ی دهه شصت و هفتادی ها مخفی را مقفی می نویسند و بی سوادند. منظورم کلی تر از این حرف هاست. حرف شان را نمی فهمم. تو را به خدا، من را از همین لحظه از بازی دهه 50 و 60 و 70 و 80 و 90 معاف کنید!&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#ff0000&quot;&gt;&lt;b&gt;* بعد التحریر:&lt;/b&gt;&lt;/font&gt; جناب سعید مستغاثی در پاسخ انتقادم از یکی از نقدهایشان که در این متن آمده، کامنتی گذاشته اند که در بخش نظرات به همراه پاسخ من موجود است. به احترام ایشان و البته با قبول زیاده روی ام، برای اولین بار مطلبی را تعدیل کردم.&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Sun, 08 Jun 2008 20:31:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=makanmehr&amp;postid=104</comments>
<dc:creator>makanmehr</dc:creator>
<guid>http://makanmehr.blogfa.com/post-104.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
