تبليغاتX
یادداشت های یک فیلمساز جوان - خانه تکانی
عصبی ام.
نشسته ام در خانه و کشوها را به هم می ریزم، کارتن ها را بیرون می آورم و بی خود و بی جهت می ریزم بیرون و بعد حوصله ندارم که دوباره جمعشان کنم. فیلم های ندیده را قطار کرده ام جلوی تلویزیون، اما به محض این که یکی شان را play می کنم حوصله ام سر می رود. تلفن ها عصبی ام می کنند. دیروز دوستی زنگ زده بود و آن قدر کلافه بودم که بعد از پیشنهاد فوتبالی اش مانده بودم چی جوابش را بدهم! خر ما در رفاقت از کرگی دم نداشته و اشتباهاتی از این دست زیاد رخ می دهد.
کار جدیدی را قصد دارم شروع کنم که شاید قدم تازه ای در زندگی ام باشد. به تمام درگیری های قطعی بعد از ساخته شدنش می ارزد. اما حوصله اش را ندارم.  وگرنه من که تا به حال تمام جوانی ام را «با خشم و جدل زیستم.» و این وسط یکی دیگر هم ای - میل می زند و پیشنهاد شام دو نفره ای به صرف فست فود می کند و حالی اش نیست که عزیز دلم مغز در حال انفجاری که قاطی کرده، گاهی فرامینی صادر می کند که در مرحله ی بعد مجبور است کلی فرمان cancel را هم به بخش suicide center بفرستد. نمی دانم که چرا حرکات جدی ای زندگی ام شوخی تعبیر می شود و در عوض شوخی ها جدی فرض می شوند! تقصیر از من است. این را می دانم.
مترجم بی مایه ای مدت ها وقت من را گرفت و نه ترجمه اش، که تکبرش بود که مرا از کارش منصرف کرد. حالا کامنت می گذارد و خود را منتقد من می نامد و بی هیچ نام و نشان آدمیزادی ای پیام یزدانجو را برایم سرو می کند.  غافل از این که سال هاست که در دستانم جز مشتی اشتباه، چیز دیگری نیست و به راحتی می توانم تشخیص بدهم که زق زق انگشتانم در لحظه مربوط به کدام اشتباه است. 
عصبی ام. چون خبر خوشایندی به گوش نمی رسد. هیچ چیز و هیچ کس سرجایش نیست و حتا مایکل اسکوفیلد واقعی ای که از نزدیک می شناسم هم به خاطر محبتی که به پدر بیمارش دارد، به زندان  برمی گردد تا دلخوشی کوچک "at least he did it" هم به یاس تلخی تبدیل شود و چقدر خبر از این دست زیاد شنیده ام در این بهار 87.
کارتن ها را ریخته ام بیرون و انبوهی از نوشته ها و ترجمه های پدر را که روز آخر در اتاقش (که چقدر دلم برای بوی کتاب ها و ته مانده ی ناشیانه معدوم شده ی سیگارهایش تنگ شده) بهش قول دادم تا منتشرشان کنم  نگاه می کنم و باورم نمی شود که ده سال است به قولم عمل نکرده ام. باورم نمی شود که چقدر به قول های زندگی ام عمل نکرده ام. نشسته ام و قول های بی سرانجام را می نویسم و خنده ام می گیرد که دیگرانی هم هستند که منتظر من مانده اند و من دارم از بدقولی بقیه می نالم!

دارم خانه تکانی میکنم. دارم دور ریختنی ها را دور می ریزم. بعضی هاشان را نباید دور ریخت، اما متاسفانه جریانشان با متاستاز فرقی نمی کند. سرطان اشتباهاتم به آن ها هم ریشه دوانده. چاره ای نیست. باید همین حالا همه چیز را دور بریزم. وقت چندانی ندارم.
مدتی از همه چیز دور خواهم ماند تا مطمئن شوم که خانه تکانی ام جواب داده. مدتی نیستم. خانه تکانی می کنم. پوست می اندازم.
نوشته شده توسط ماکان مهرپویا در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 |