
سوزان سانتاگ، برای جامعه ی امروز متفکر و نویسنده ی مهمی است. نه
فقط به دلیل نقدهای تند و تیزش که به راحتی همه چیز و همه کس را به زیر می کشد و
از پا می اندازد. بلکه به خاطر آن که او نه تنها یک تئوریسین روشنفکر بود که در عمل
نیز روشنگرانه عمل می کرد. از اجرای «در انتظار گودو» در زیر آتش جنگ بوسنی گرفته تا
جنگ با سرطان و شکست چندباره ی آن و نوشتن کتاب درباره ی آن و چنان که پسرش نوشته است، مبارزه با مرگ تا
آخرین نفس.
چند سال پیش به دوستی زحمت دادم تا کتاب Regarding the pain of others را برایم از ایالات متحده بیاورد.
چنین کرد و کتاب را به مترجمی دادم تا به نمایشگاه کتاب (گمانم) 84 برسانم و البته
تا امروز هم یک سطر تحویل نگرفته ام! (بماند که کتاب خوب دیگری را برای انتشار به
من سپرد) اما دلم طاقت نیاورد و یک بار دیگر کتاب را تهیه کردم.
Regarding the pain of others (نگریستن به رنج دیگران)
کتابی درباب عکاسی است. اما نه به شکلی که بیست سال پیش سانتاگ در کتاب دیگرش On photography بدان پرداخته بود. «نگریستن رنج دیگران» به اخلاقیات در
عکاسی خبری می پردازد. سانتاگ در این کتاب به تصاویر ترسناکی اشاره می کند که به
یمن دنیای مدرن امروزی، از حوادث واقعی به دست ما می رسد. از صحنه ی دار زدن شخصی
(که تصویر روی جلد کتاب هم هست) تا جنازه های بازمانده از جنگ و بقایای اجساد له
شده ی یک زلزله یا سونامی. سانتاگ در این کتاب می نویسد که امروزه عکس های
نمایانگر قساوت چیزی پیش پا افتاده شده است. بعد این سوال را مطرح می کند که اما
آیا بینندگان این عکس ها به دیدن این تصاویر خو کرده اند یا حتا تحریک به خشونت می
شوند؟ سانتاگ پاسخ به این سوال را با نگاهی به نقاشی های معروف فرانسیس گویا از جنایات
فرانسویان در اسپانیا شروع می کند و بعد به تصاویر برجای مانده از خشونت های جنگ
های داخلی آمریکا و کشتار سیاهان، جنگ های جهانی، جنگ های شرق آسیا در دهه 60 و 70
و جنگ روآندا و بوسنی و... می پردازد و در پایان به حادثه ی
برج های دوقلوی نیویورک می رسد. سانتاگ پیش از این و در مقاله ای جداگانه به این
جریان پرداخته بود و این بار هم البته اشارات کوتاه اما تند و تیزی به دولتمردان
آمریکایی می کند. نکته ی دیگر این که سانتاگ پس از انتشار این کتاب، در سال 2004
مقاله با عنوان «نگریسن به شکنجه ی دیگران» در نیویورک تایمز می نویسد و این بار
به موضوع شکنجه در ابوغریب و گوانتانامو می پردازد.
«نگریستن به رنج دیگران» بیش از آن که به تحلیل عکس ها از منظر هنری بپردازد، آن
ها را دستمایه ی انتقاد از وضعیت صلح در جهان قرار می دهد و به عادی شدن تصاویر
خشونت بار در میان مخاطبان هر روزه ی این آثار می پردازد.
کتاب با مطلبی جالب از نامه نگاری ویرجینیا وولف با یک وکیل برجسته ی لندنی پس از
نوشتن «سه گینی» آغاز می شود. بعد کار به برخورد جنسیتی می کشد و مخاطب ناگهان خود
در میانه ی جنگی می یابد که در یک سوی آن سانتاگ و در سوی دیگر، خود جنگ است. جنگ
ملت ها، جنیست ها، تفکرات، نژادها و مذاهب.

در پست قبلی به موضوع عکاسی یک مادر و عکاس حرفه
ای از دختر شش ساله ی برهنه اش در استرالیا و پیامدهای آن پرداختم و سعی کردم
توضیح دهم که چرا این کار، با وجود آنکه
با اخلاق جوامع مدرن سازگار نیست، هنوز هنر است و نباید از با پورنوگرافی مقایسه
شود.
نکاتی به ذهنم رسید که در چند مطلب آینده به آنها اشاره خواهم کرد. یکی بحث اخلاق
و هنر است که به طور قطع بخش عمده ای از مطالب را دربرخواهد گرفت. دیگری قضاوت عام
از آثار هنری است و در نهایت پاسخ به این که حدود هنر تا کجاست و برای مثال آیا
نزدیک شدن به پورنوگرافی یا حتا ورود به آن، اثر را خلع هنر خواهد کرد؟ اما مایلم
قبل از شروع و با توجه به ای – میلی که مدتی پیش از یکی از خوانندگان نادیده ام
دریافت کردم، به نکته ای مهم اشاره کنم:
من نظریه پرداز نیستم. همه چیز را نمی دانم.
ادعای همه چیزدانی ندارم. تنها به دلیل مشغله ی دوگانه ام (نشر کتاب و ساخت فیلم)
و نیز تحصیلات سینمایی ام، از لحاظ تجربی و تئوری اطلاعاتی دارم. اما مجبورم برای
نوشتن هر مطلب به کتاب ها و سایت ها و مقالات متعدد رجوع کنم. مطالب را با معیار
خودم بسنجم، در مورد آنها قضاوت کنم و ایده ای که به ذهنم رسیده را بنویسم. به طور
یقین منابعم کافی نیستند. منابع ترجمه، گاه معنای مطلب اصلی را نمی رسانند. خواندن
منابع اصلی نیز، به واسطه ی دایره ی لغات و دانایی های محدود من، گاه گره گشا
نیست. به این ترتیب، از تحقیق تا ارایه ی مطلب من، بی گمان لغزش هایی وجود دارد. گاهی
آدم تنبلی می کند و به حافظه ش تکیه می کند. گاهی هم جایی حرفی می زند که
خواسته یا ناخواسته به شخصی برمی خورد و بعد معیاری می شود برای قضاوت آن شخص
درباره ی او. به هرحال فضای اینترنت آنقدر بزرگ هست که جای کسی را تنگ نکرده باشم.
هرچند که برای دسته ای از آدم ها فرقی نمی کند که چه کاره باشی. فقط کافی است یک
بار به حرفشان انتقاد کنی، جواب سلامشان را فراموش کنی یا حتا در معیارهای طرفت
صاحب قیافه ی معقول نباشی. آن وقت است که می بینی با ای – میل و کامنت های توهین
آمیز طرف می شوی. در این مدت، بارها مشمول توهین های آدم های ناشناسی شده ام که به
یمن فضای مجازی اینترنت، به خودشان اجازه می دهند تا حتا بدون در نظر گرفتن حداقل
تمدن موجود در قبایل بدوی، هرچه فحش و ناسزا بلدند بر سرم بریزند. که چه؟ چرا نام
وبلاگت «یادداشت های یک فیلمساز جوان» است. تو که فیلم نساخته ای! و یا چرا مدرک
فوق لیسانست را به رخ می کشی! چرا نظرت چنین است و چنان! شانس آورده ام که این آدم
ها در راس قدرت نیستند، وگرنه چنان آتشی برمی افروختند که با دادگاه های تفتیش
عقاید قرون وسطایی برابری کند. کار به جایی رسیده که شخصی در فهرست بهشت زهرا جست
و جو کرده و شماره ی قبر پدرم را برایم فرستاده و مژده داده که در اولین فرصت روی
آن خواهد شاشید! سوال این است که معیار اخلاق برای این آدم ها کجاست؟ من چه کرده
ام که مستحق ناروا باشم؟ کدام جمله ای که در مورد کارم نوشته ام غلط است؟ آیا این
افراد با ویژگی های سرچ گوگل آشنا نیستند؟ دارم با نام و مشخصات واقعی روی اینترنت
مطلب می نویسم و قدر مسلم این که در قبال هر سوال و ایراد منطقی، یا پاسخی ارایه
خواهم کرد و یا به طور مشخص بابت آن موضوع عذرخواهم خواست. کما این که قبلن هم
اتفاق افتاده است. تازه دارم درک می کنم که چرا بعضی از وبلاگ نویسان پرمخاطب بخش کامنت های وبلاگشان را بسته اند.
ایمان دارم که تنها آدم های احمق نظر خود را عوض
نمی کنند. پس شاید مطلبی را بنویسم و بعد جایی چیزی بخوانم که در ایده ی نوشتارم
تردید حاصل شود. گاه می شود که یک کامنت، یک تلفن، یک ای – میل و یا حتا توصیه ای
حضوری به لغزشی در فلان مطلبم اشاره می کند. به طور مشخص و برای مثال مطلب آسیب
شناسی کتاب های تاریخ سینمای ایران که با راهنمایی دوستی نادیده، دریافتم کتابی
مهم به شکلی باورنکردنی از چشمم دورمانده
و به این ترتیب در نتیجه گیری ایرادی جدی وارد شد و کار به جایی رسید که خوشبختانه
قبل از انتشار مطلب در نشریه ای جدی، جلوی چاپ آن را گرفتم و البته پرونده ی آن کار
ماند تا به امروز.
گاهی می شود که متوجه می شوم در نوشتن مطلبی عادلانه قضاوت نکرده ام. یا حتا با
آنکه «آگاهانه» ترازوی عدالت را کج کرده ام، اما دلایلم باورپذیر نیستند. آن وقت
است که برمی گردم و مطلب را اصلاح می کنم و زیرش هم می نویسم که فلان جای مطلب را
تعدیل کرده ام.
حقیقت این است که همه ی ما در زندگی مان در
هرلحظه مشغول قضاوتیم. از قضاوت درباره ی طعم غذا گرفته تا لیاقت فلان آدم برای
رسیدن به جایگاه فعلی و حتا موضوعات جهان شمول تر. به من حق بدهید که اگر گاهی
نوشتارم با قضاوت های شخصی شما یا اکثریت جامعه جور نباشد. به من حق بدهید که حتا
اشتباه کرده باشم. اشتباهی که اگر به شکل مستند ارایه شود، با شوق آن را خواهم
پذیرفت. و نیز باور کنید که در دنیای بی انتهای اینرنت یک وبلاگ کوچک یک آدم معمولی جای
هیچ کدام از نخبگان را تنگ نکرده است. اگر از من یا مطالب من خوشتان نمی آید و حتا
اگر دلایل موجه تری برای این نفرت دارید، چاره ی کار تنها در نخواندن این وبلاگ
است. چون من همچنان خواهم نوشت. حتا اگر تنها خواننده ی وبلاگم خودم باشم.
متشکرم.
(قبلن هم در این محل هیچ عکسی وجود نداشت!)
حدود شش سال پیش دکتر پالیکسنی پاپاپترو (Polixeni Papapetrou) ، که در شاخه هنرهای رسانه و عکاسی هنری فعالیت می کند، عکسی برهنه از دختر شش ساله اش می گیرد که حالا پس از مدت ها چند روزی است که مورد توجه و جنجال
مطبوعات، جامعه و حتا اعتراض نخست وزیر استرالیا قرار گرفته است.
کوین راد، نخست وزیر استرالیا این موضوع را دستمایه قرار داده و اعلام
کرده که با قضیه ی استفاده از کودکان در عکاسی پورن مخالف است و گویا همراهان
فراوانی هم دارد.
راستش برایم عجیب بود که در کشوری که جامعه هنری معتبری دارد و به
عبارت بهتر، هنر در آن کشور نهادینه شده است، به مادری که از شش سالگی دخترش برای خلق
یک اثر هنری عکاسی کرده، چنین اتهامی زده شود. انگار که این مادر با انگیزه ی
پدوفیلی عکسی شهوتناک از دخترش گرفته و آن را در اختیار دیگران قرار داده باشد! نکته ی دیگر این که دختر او که اکنون 11 ساله است، کار مادرش را ستوده و از حضور در آن
عکس افتخار کرده است. نکته این جاست که موضوعاتی از این دست پیش از
این هم روی داده اند که برای مثال آثار دیوید همیلتون آشکارترین نمونه ی ممکن است.
دیوید همیتلون - که علاوه بر کار عکاسی برهنه از دختران نوجوان، تعدادی فیلم مهجور
هم در کارنامه ی خود دارد – به عنوان سمبل عکاسی برهنه از کودکان شناخته می شود. زمانی در ایالات متحده کار به جایی رسید که گروه های مسیحی به کتابفروشی ها ریختند و کتاب های همیلتون را
نابود کردند. اما آیا مقایسه ی پاپاپترو با همیلتون کار درستی است و آیا مخاطب
(معمولی / آگاه) حق دارد که اندیشه و نتیجه ی اندیشه ی یک هنرمند را زیر سوال
ببرد؟
دیشب ای - میلی به خانم پاپاپترو زدم تا نظرش را در این رابطه جویا
شوم. در ضمن به او گفتم تا امشب فکر می کردم که چنین مسایلی تنها در کشورهای مذهبی
وجود دارد و نیز اظهار امیدواری کردم تا جامعه ی هنری استرالیا و سایر نقاط جهان
وارد عمل شوند و از آزادی بیان هنری دفاع کنند.
به نظرم شان هنر والاتر از اخلاق است. زیرا اخلاق برگرفته از باورها و
اعتقادات جامعه است و با گذشت زمان تغییر شکل می دهد (سختگیرتر یا آسانگیرتر می
شود)، اما هنر از آنجا که به نوعی آفرینش است، درحقیقت مایمسیس از کار آفریدگار/نظم دهنده محسوب
می شود و حالا سوال اینجاست که چه کسی و با چه صلاحیتی می تواند این آفرینش را زیر
سوال ببرد؟ در نهایت یک اثر هنری را می توان نقد کرد، اما نمی توان انگیزه های
هنرمند را از خلق کردن اثر هنری زیر سوال برد که این همان عقاید مرسوم در
ایدئولوژی های دگماتیستی و ارتودوکسی است.
به نظرم هرچند آثار پاپاپترو به دنیای لورتا لوکس نزدیک است، اما چون آثار
بئاتریکس پاتر، می توان برای هر تصویر قصه ای ساخت و کاراکترها را در جریان سیال
ذهن شخصی وارد کرد.
در پایان نامه ام به خانم پاپاپترو، آرزو کردم که روزگاری هنرمند،
اندیشه اش و آفرینشش فارغ از جنجال های ژورنالیستی، مذهبی یا اخلاقی مورد توجه
قرار گیرد. یادمان نرفته که چه بر سر مارکی دو ساد آمد و البته نکته این است که اگر
چنان که شد، نمی شد هیچ گاه پیتر وایس نمی توانست شاهکار مارا - ساد را بنویسد. جالب
است که مرگ یک نویسنده به دلیل اندیشه اش، سال ها بعد دستمایه ی خلق اثر یک هنرمند
دیگر قرار می گیرد. گویی دنیای هنر، همان کشتی معروف است که همه ی هنرمندان سوار
بر آن هستند.
همچنین اظهار امیدواری کردم که نخست وزیر استرالیا زمانی فرصت کند تا در کتابخانه
ای بنشیند و لااقل با تاریخ هنر آشنا شود. شاید هم مخالفان مذهبی مسیحی این عکس
فرصت کنند تا به نقاشی های کلیسایی سربزنند و کودکان برهنه را پای صلیب عیسی تماشا
کنند و احتمالن بفهمند که تصویری برهنه (کودک یا بزرگسال) تنها به عنوان محرک جنسی
به کار نمی روند! بلکه در پس برهنگی ظاهری موجود در اثر هنری (و
منظورم صریحن چیزی به غیر از هرزه نگاری است) ساز و کاری برخاسته از اندیشه ی خلاق
هنرمند قرار دارد.
خانم پاپاپترو برایم نوشته که در دوره ی بدی به سر می برند. او و همسر
و فرزندانش به شدت عصبی هستند و در مورد فشارهای بیشتر اخلاقیون مضطربند.
فراموش نکنیم که شاید بتوان کتاب ها را سوزاند، زبان ها را از حلقوم
بیرون کشید، تن ها را به آتش سپرد، نقاشی ها و عکس ها را پاره کرد و فیلم ها و
موسیقی ها را به حبس فرستاد. اما هنرمند، طبع دیوانه واری دارد که حرکات و عکس
العمل هایش او را از دیگران متمایز می کند. او می آفریند. او خدایی می کند. نباید
هنرمند را به بهانه ی اخلاقیات محدود کرد. وگرنه در نهایت هنری روی دستمان خواهد ماند که نمونه اش را می
توانیم در آرشیو عکس های اتحاد جماهیر شوروی و خیلی از حکومت های ایدئولوژیک دیگر
جست و جو کنیم: عقیم، بی روح و میرا.
* این متن کمی تعدیل شده است.

