تبليغاتX
یادداشت های یک فیلمساز جوان
عصبی ام.
نشسته ام در خانه و کشوها را به هم می ریزم، کارتن ها را بیرون می آورم و بی خود و بی جهت می ریزم بیرون و بعد حوصله ندارم که دوباره جمعشان کنم. فیلم های ندیده را قطار کرده ام جلوی تلویزیون، اما به محض این که یکی شان را play می کنم حوصله ام سر می رود. تلفن ها عصبی ام می کنند. دیروز دوستی زنگ زده بود و آن قدر کلافه بودم که بعد از پیشنهاد فوتبالی اش مانده بودم چی جوابش را بدهم! خر ما در رفاقت از کرگی دم نداشته و اشتباهاتی از این دست زیاد رخ می دهد.
کار جدیدی را قصد دارم شروع کنم که شاید قدم تازه ای در زندگی ام باشد. به تمام درگیری های قطعی بعد از ساخته شدنش می ارزد. اما حوصله اش را ندارم.  وگرنه من که تا به حال تمام جوانی ام را «با خشم و جدل زیستم.» و این وسط یکی دیگر هم ای - میل می زند و پیشنهاد شام دو نفره ای به صرف فست فود می کند و حالی اش نیست که عزیز دلم مغز در حال انفجاری که قاطی کرده، گاهی فرامینی صادر می کند که در مرحله ی بعد مجبور است کلی فرمان cancel را هم به بخش suicide center بفرستد. نمی دانم که چرا حرکات جدی ای زندگی ام شوخی تعبیر می شود و در عوض شوخی ها جدی فرض می شوند! تقصیر از من است. این را می دانم.
مترجم بی مایه ای مدت ها وقت من را گرفت و نه ترجمه اش، که تکبرش بود که مرا از کارش منصرف کرد. حالا کامنت می گذارد و خود را منتقد من می نامد و بی هیچ نام و نشان آدمیزادی ای پیام یزدانجو را برایم سرو می کند.  غافل از این که سال هاست که در دستانم جز مشتی اشتباه، چیز دیگری نیست و به راحتی می توانم تشخیص بدهم که زق زق انگشتانم در لحظه مربوط به کدام اشتباه است. 
عصبی ام. چون خبر خوشایندی به گوش نمی رسد. هیچ چیز و هیچ کس سرجایش نیست و حتا مایکل اسکوفیلد واقعی ای که از نزدیک می شناسم هم به خاطر محبتی که به پدر بیمارش دارد، به زندان  برمی گردد تا دلخوشی کوچک "at least he did it" هم به یاس تلخی تبدیل شود و چقدر خبر از این دست زیاد شنیده ام در این بهار 87.
کارتن ها را ریخته ام بیرون و انبوهی از نوشته ها و ترجمه های پدر را که روز آخر در اتاقش (که چقدر دلم برای بوی کتاب ها و ته مانده ی ناشیانه معدوم شده ی سیگارهایش تنگ شده) بهش قول دادم تا منتشرشان کنم  نگاه می کنم و باورم نمی شود که ده سال است به قولم عمل نکرده ام. باورم نمی شود که چقدر به قول های زندگی ام عمل نکرده ام. نشسته ام و قول های بی سرانجام را می نویسم و خنده ام می گیرد که دیگرانی هم هستند که منتظر من مانده اند و من دارم از بدقولی بقیه می نالم!

دارم خانه تکانی میکنم. دارم دور ریختنی ها را دور می ریزم. بعضی هاشان را نباید دور ریخت، اما متاسفانه جریانشان با متاستاز فرقی نمی کند. سرطان اشتباهاتم به آن ها هم ریشه دوانده. چاره ای نیست. باید همین حالا همه چیز را دور بریزم. وقت چندانی ندارم.
مدتی از همه چیز دور خواهم ماند تا مطمئن شوم که خانه تکانی ام جواب داده. مدتی نیستم. خانه تکانی می کنم. پوست می اندازم.
نوشته شده توسط ماکان مهرپویا در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 |
برای اهالی انیمیشن وارد شدن به جشنواره Annecy ورود به بهشت است. نه تنها بزرگان کارت را می بینند که بازار مناسبی هم برای ادامه راه پیدا می کنی. مدتی است ایرانی ها میهمان هر از گاه این جشنواره هستند و بعضی ها حتا جایزه ای را هم از این جشنواره به خانه آورده اند.
اما جشنواره انسی 2008 که از دیروز شروع شده، باز هم مهمان ایرانی دارد.



در بخش اصلی انیمیشنی کوتاه از ماشاءالله محمدی با عنوان نوعی دیگر بودن حضور دارد. کاری که محمدی یک تنه آن را انجام داده و گروه انتخاب انسی آن را مستحق حضور در بخش اصلی انیمیشن های کوتاه دانسته اند. از محمدی چیزی ندیده ام. اما گویا انیمیشن ساز خوش ذوق و متفاوتی است که کم هم در جشنواره ها مطرح نیست.



اما در بخش انیمیشن های تبلیغاتی هم تیزر خمیردندان بچه ی پونه از مرتضی نجفی (شرکت دیدار) حضور دارد.  کار خیلی بامزه ای است و فکر کنم به زودی هم از تلویزیون خودمان پخش شود. جدای پس زمینه ی خوب و کاراکترهای عالی، جان بخشی کاراکترها فوق العاده است و زمانی که کار را دیدم کلی لذت بردم.  ضمن این که دیدن بعضی اسم ها در میان عوامل این فیلم یادآور روزهای خوش گذشته بود.
امیدوارم هم شرکت دیدار و هم ماشاءالله محمدی دست پر از این جشنواره برگردند.

* یاد انسی 2007 افتادم که برزو رفیع پور رفته بود فرانسه و فیلم تبلیغاتی انیمیشن «نبرد اسکندر»ش هنوز دست من بود و دو شب و روز پر استرس! پنج روایت متفاوت از کار درآوردم تا آخرینش به دلم نشست.  شاید کسی نداند که این فیلم پشت صحنه، یکی از محبوب ترین فیلم هایی است که تا به حال ساخته ام.

نوشته شده توسط ماکان مهرپویا در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387 |

1- با کمال افتخار اعلام می کنم که کتاب محاکمه کافکا با ترجمه ی استاد حداد را خواندم و لذت بردم. داستان خوب (که سوژه اش بسی مورد پسندم هم هست) یک طرف، ترجمه عالی علی اصغر حداد طرفی دیگر، آن پیوست های عالی عیشم را کامل کرد. دست همگی درد نکند. به خصوص نشر ماهی که همچنان عالی کار می کند. البته کافکا را باید تا قبل از اتمام دوران دانشجویی خواند وگرنه زندگی به باد می رود. در این شکی نیست. از ما که گذشت، جوانان دریابند.

2- کتاب ترس و لرز آملی نوتومب بلژیکی را خواندم و از این قلم طناز کیف کردم. حیف که ترجمه شهلا حائری چنگی به دل نمی زند. راستش همیشه با «ترس و لرز» کتاب های قطره را می خرم. ترجمه ها یک طرف، ویراستاری بد یک طرف، کیفیت بد چاپ و حروفچینی هم که نور علی نور است. این یکی ارزشش را داشت. البته الان که به کتاب هایم سرکشیدم دیدم چقدر کار مشترک از خانم حائری و نشر قطره دارم!  این هم نکته ای است.



3- فیلم Across the Universe خانم جولی تیمور یک شاهکار کوچک است. به پای Frida نمی رسد. اما موزیکال، ژانر محبوب من است. انقلاب هاب دهه 60 را هم به آن بیافزایید، ترانه های بیتلز را در گوشت و پوست فیلم فرض کنید و دریابید چقدر می چسبد دیدن چندباره ی این فیلم. تازه حضور Bono و ترانه ی زیبایش هم که دیگر محشر است.

4- فکرش را بکنید که ظرف یک سال بسیاری از خوانندگان محبوب دوران نوجوانی تان، آلبوم جدید منتشر کنند! دانا سامر، ایگلز،  سلین دیون، دف لپارد، نیک کیو، آر. ای . ام، ون موریسون، شریل کرو و سیندی لوپر! زندگی چقدر جذاب است این روزها. البته همسایه چند روز پیش دستم را گرفت و کشاید کناری و گفت ما شب تا صبح با موسیقی های زیبای شما کیف می کنیم، اما راستش ترجیح می دهیم بخوابیم. این هم نکته ای است، بس خجالت آور!



5- این سریال Prison Break را که تازه شروع کرده ام، عجب بالماسکه ای است. ظاهری جذاب دارد. فیلمنامه زیاد خوب نیست، اما  داستان به خودی خود آن قدر کشش دارد که ظرف سه روز یک season کامل را دیدم.
اما داخل این سریال چیزهای دیگری هم هست. نقد دموکرات ها، تایید اقدامات جمهوری خواهان، تبلیغات وسیع دین، ضدیت با محور شرارت بوش و...
سریال دستپخت شبکه Fox است و البته بعید هم نبود که لایه های زیرین این چنینی داشته باشد. لذا خواهشمند است زمان دیدن این سریال به لایه های زیرین چرند آن توجه نکنید و تنها از قصه ی این فرار جذاب لذت ببرید! توجه کردن زیاد به این قضیه، توی ذوقتان خواهد زد. از من گفتن! شاید زمانی چیزکی در مورد این لایه ی زیرین نوشتم و شدم چیزی شبیه ستون نویس های کیهان!




6- یاد نکته ای افتادم. در شماره بهاری ماهنامه «فیلمنگار» سعید مستغاثی مقاله ای نوشته درباره فیلم la vie en rose و ادیت پیاف. به نظر می رسد که آقای مستغاثی  به دلایلی نامعلوم  کل ترانه ی پایانی را اشتباه فهمیده و دو صفحه در رابطه با زندگی سیاه ادیت پیاف مرثیه سرایی کرده و متذکر شده که از خودت بود که بر خودت بود! در حالی که متن ترانه کاملن برعکس است و ادیت پیاف نه تنها در آن ترانه از زندگی خودش شرمسار نیست، بلکه آن را ستایش می کند. البته همان زمان این قضیه را به ایشان نوشتم که خبری نشد. *

7- امروز رفته بودم جایی برای همکاری. تا دم در که رفتم، کمی سست شدم. برگشتم و روی نیمکتی رو به روی دفترشان نشستم و سیگاری روشن کردم و  زل زدم به آنجا. کاش نگفته بود که مرا از کجا می شناسد. دوست ندارم وارد محیط کاری شوم که خاطرات سیاه بی هنران بی خلاقیت بی مسوولیت سوءاستفاده گر! (چی شد!) برایم زنده شود. پس نیم ساعت زیر آفتاب داغ نشستم و بعد برگشتم خانه و جایتان خالی نباشد هنوز از گرمازدگی شدید احساس سرگیجه می کنم.

8- امروز دیدم کسی با جست و جوی کلمه ی «دوربین مقفی» (مخفی نه! مقفی!) به وبلاگ من رسیده. گشتم و دیدم دوربین و مقفی (moghafaa) در وبلاگ موجود بوده و احتمالن به همین دلیل به اینجا کشیده شده. اول لبخندکی زدم و پیش خودم گفتم بچه ی مردم فرق مخفی را با مقفی نمی داند. بعد گفتم به به! مملکت چقدر پیشرفت کرده که کسی که سواد خواندن و نوشتن فارسی ندارد، از اینترنت استفاده می کند! بعد فکر کردم بد نیست بنشینم و مقاله ای مفصل در این رابطه بنویسم. بعد گفتم یک گوگلی بکنم این کلمه ی مقفی را... و نتیجه حیرت انگیز بود! جدی جدی شما به تعداد ترسناکی کلمه ی مقفی به جای مخفی برمی خورید! یعنی کسانی هستند که مخفی را مقفی می نویسند! زمان دبیرستان معلم ادبیاتی داشتم به نام آقای بهمن پور که هرکجا هست به سلامت باشد. چنان فارسی را به ما سخت می گرفت که سال چهارم دبیرستان دو ثلث از ادبیات فارسی تجدید آوردم! بعدها که نتایج  کنکور آمد، در خیابان دیدمش و ازش تشکر کردم و گفتم ممنوم که به خاطر شما 96% تست های ادبیات فارسی را درست زده ام. برگشت و گفت، تو؟ پوزخندی زد و رفت. بنده ی خدا نمی دانست که چنان بر ما سخت گرفته بود که همه مان پوست کلفت شده بودیم و سوالات کنکور برایمان تفریح بود! نمی دانم این بچه ها کجا درس خوانده اند، چه معلم هایی بالای سرشان بوده اند و چطور تا به حال با کلمه ی «مخفی» در کتاب های درسی مواجه نشده اند. آن هم جامعه ای که همه چیزش مخفی است. اما شما را به خدا، این بچه ها را نجات بدهید! همیشه فکر می کردم که نسل بعد از ما، به آن اندازه ای که ما با پدران و مادرانمان فاصله داشتیم، با ما فاصله نخواهند داشت. هرچه باشد نسل به اینترنت دست یافته و در نظام آموزشی مشابهی درس خوانده. ولی به خدا من از این نسل عقبم! سی و یک سال بیشتر ندارم. اما به اندازه ی صد سال از دهه 60 و 70 عقب هستم.
البته منظورم نیست که همه ی دهه شصت و هفتادی ها مخفی را مقفی می نویسند و بی سوادند. منظورم کلی تر از این حرف هاست. حرف شان را نمی فهمم. تو را به خدا، من را از همین لحظه از بازی دهه 50 و 60 و 70 و 80 و 90 معاف کنید!

* بعد التحریر: جناب سعید مستغاثی در پاسخ انتقادم از یکی از نقدهایشان که در این متن آمده، کامنتی گذاشته اند که در بخش نظرات به همراه پاسخ من موجود است. به احترام ایشان و البته با قبول زیاده روی ام، برای اولین بار مطلبی را تعدیل کردم.

نوشته شده توسط ماکان مهرپویا در دوشنبه بیستم خرداد 1387 |


الان سه سال است که بخشی از وقتم را به دیدن سریال های خارجی اختصاص دادم. دیدن این سریال ها برایم دو ویژگی منحصر به فرد دارد: سرگرمی و یادگیری. باید بگویم که واقعن سرگرمی عجیبی است. با آدم هایی همراه می شوی. با زندگی شان، کارشان و ماجراهایی که برایشان اتفاق می افتد. آن قدر با Grey's Anatomy همراه بوده ام که می توانم گاهی اطلاعات پزشکی ام را به رخ همسر پزشکم بکشم.  آن قدر Lost تماشا کرده ام که یاد بگیرم انسان چقدر دربرابر حوادث پیش رویش انعطاف پذیر است. این را فهمیده ام که دوست تو به فاصله سرانگشتی با دشمنت فاصله دارد و دشمن تو نیز می تواند اگر لازم شد دوست تو باشد. حتا نسبیت را بیشتر از پیش درک می کنم. Six Feet Under مرا به مرگ نزدیک کرد. مدتی است که هر وقت چیزی زیبا و هیجان انگیز می بینم که رویم تاثیر می گذارد، به دوستانم می گویم عالی بود... مثل مرگ! دنیای Friends  را دارم از نزدیک تجربه می کنم. Ally mc Bill برای من سرشار از شادی بود و هرچند In Treatment  سریال سختی است برای تماشا، ولی کلاس درسی است برای آنهایی که به روانشناسی علاقمند هستند.
اما این سریال ها چیزهای دیگری هم به من یاد داد. این که یک سریال باید فیلمنامه ای کامل یا دست کم طرحی جامع داشته باشد. استفاده از نشانه شناسی شهری، نشانه شناسی روانشناختی و اسطوره ای، و دانستن یونگ و فروید برای نوشتن فیلمنامه مهم است. این که بتوانی با استفاده از کهن الگوها، حرفی در لایه های زیرین بزنی، دیالوگ های لخت را لباس خلاقیت بپوشانی،  روان شناسی لنز و دوربین را بشناسی یعنی بدانی که تراولینگ و زوم و دوربین روی دست اگر به جا استفاده شود مخاطب را تکان می دهد و اگر بی جا استفاده کنی، حال تماشاگر را به هم می زنی اهمیت دارد. ریتم در تدوین اهمیت دارد. اگر قرار است مخاطب روی دریاچه ای آرام قایق سواری کند، لازم نیست پاروی اضافی بزنیم. اگر قرار است مخاطب لذت کایاک سواری روی رودخانه ای خروشان را تجربه کند، پس قایق پدالی به دردش نمی خورد.
تدوین مهم است. سریال کمدی ریتم خودش را دارد، حادثه ای ریتم خودش را، روانشناسی هم... lost ادونچر است. پس ریتمش گاه تند می شود. اما از آنجایی که قرار است در موردش فکر کنیم، زمان تنفسی برای مخاطب در نظر می گیرد. اما six feet under ریتم کندتری دارد. چون قرار است سریالی ببینیم که دارد درباره ی زندگی، مرگ و آزادی حرف می زند. (همین جا بگویم این سریال بهترین سریالی است که به عمرم دیده ام). اغلب این سریال ها یک خط روایی اصلی دارند که در طول داستان حفظ می شوند و در کنار آن چند داستان فرعی و یک یا چند داستان فرعی تر... و خدای من، همه این ها در زمان 30 تا 40 دقیقه!
شاید بپرسید که این مثال ها در فیلم هم مهم است. بله! هر «حرفی» که فیلمت داشته باشد در زمانی محدود تمام می شود. اما در سریال باید همیشه دستت پر باشد وگرنه مخاطبت را از دست می دهی. حتمن با سریال هایی که حرفشان آن قدر کوتاه است که همان اول تمام  می شود و یا آنقدر لفتش می دهند که حرفشان را بزنند، روبه رو شده اید.
شاید ساختن سریالی مثل lost مستلزم داشتن مبلغ زیادی پول، گروه جلوه های ویژه، تعداد زیادی بازیگر، تیم مشاور فیزیکدان و بیلوژیست و... باشد. اما مهم خلاقیت و ذوق است. با انصاف به گذشته نگاه کنیم و ببینیم در تمام این سال ها چند سریال درست و حسابی ایرانی داشته ایم که تمام مدت نگاهمان دارد و روزشماری کنیم که قسمت بعدی را ببینیم؟ برای من هیچ وقت نبوده. البته دو سریال هزار دستان و دایی جان ناپلئون را دوست دارم اما این ها برمی گردند به کودکی من. در حقیقت این دو را سال ها بعد بر روی ویدئو تماشا کرده ام.
سیمای جمهوری اسلامی اعلام کرد مرد هزار چهره ی مهران مدیری، حدود 90% مخاطب داشته است. آمار خارق العاده ای است. انصافن سریال سرگرم کننده ای هم بود. اما آیا سریال استانداردی بود؟ به قطع یقین این طور نیست. اگر این سریال به فاصله هر هفته یک بار و در زمانی جز تعطیلات 13 روزه نوروز پخش می شد، به قطع یقین، این تعداد مخاطب را جذب نمی کرد. تا یادم نرفته بگویم که حتمن یادتان هست که عده ای این سریال را به پخمه عزیز نسین نزدیک دانستند و گروهی دیگر به  being there با بازی پیتر سلرز بزرگ. اما فیلم europa europaی آنی یشکا هالند هم داستانی به غایت شبیه به این سریال دارد که البته واقعی هم هست.
بگذریم... اغلب به تکراری بودن داستان سریال های ایرانی ایراد می گیرند. درحالی که برای مثال grey's anatomy، ER، scrubs، all saints و... همه داستانی شبیه به هم دارند. فرقشان در نوع نگاه به ماجراست.
یادم هست که حسین معماری سال ها پیش فیلمنامه ای نوشته بود به نام عطر خاک یا همچین چیزهایی. کاش تنبل نبود و آن را می ساخت (که هم توانایی اش را داشت و هم پارتی اش را!) یادم هست که چند وقت پیش سریالی از فخیم زاده پخش می کرد که واقعن توانایی تماشای دو-سه قسمت بیشتر از آن را نداشتم. صحنه تعقیب و گریزی در فیلم بود که به تصادف ماشین آدم بده ی فیلم با یک مغازه ختم می شد. سکانس این طور پیش می رفت:
آدم بده بعد از چند دیالوگ و نگاه های زیر چشمی خبیثانه برمی گردد و به آرامی یک لگد به پلیس مرد می زند. بقیه پلیس ها (که حتمن تفنگشان را در پاسگاه جا گذاشته اند) فقط نگاه می کنند. مکث. آدم بده با سرعتی که معمولن راننده تاکسی ها با دیدن پلیس برگه جریمه به دست می بینند،  به سمت ماشینش می رود. در ماشین را باز می کند و بعد سوار می شود و بعد در را می بندد و بعد استارت می زند و بعد دنده یک می زند و در تمام این مدت پلیس هایی که چند متر بیشتر با اون فاصله ندارند معلوم است که هنوز از حرکت تکواندوی آدم بده متعجب هستند، پس همینطور  ایستاده اند و نگاه می کنند. وقتی آدم بده می رود، خانم پلیسی که از دور شاهد ماجرا است چادرش را جمع می کند و در ماشین اداره را باز می کند و سوار می شود و در را می بندد و به دستیارش که آن هم خانم پلیس است می گوید برو دنبالش. مکث. استارت. دنده یک. حرکت. تعقیب و گریز آغاز می شود.  آدم بده از آینه بیرون را نگاه می کند. نگاه می کند. نگاه می کند. خانم پلیس به دستیارش می گوید تندتر. دستیار خانم پلیس سرعتش را از بیست به سی می رساند. حالا به نظر می رسد که خیلی تند حرکت می کنند. اما آنقدر کند می روند که اگر duration ی فیلم را روی timeline نرم افزار تدوین 200% هم کنی باز هم فرق چندانی نمی کند. ماجرا با خنده های عصبی آدم بده که مثلن تحت تاثیر قرص روان گردان است و تعقیب ماشین پلیس ها و در نهایت ورود ماشین آدم بده به یک مغازه تمام می شود. سریال کارآگاهان حمید لبخنده هم که تا به حال 2-3 قسمتش پخش شده، نمونه ای دیگر از  نداشتن هدف برای ترغیب مخاطب به تماشای یک سریال پلیسی است.  فیلمساز  و تدوینگر محترم اگر به عمرشان یک قسمت سریال اکشن دیده بودند، این طور سردستی با موضوع نابشان برخورد نمی کردند. فقط برای نمونه ارجاعتان می دهم به فیلم پشت صحنه فیلم bad boys 2 و فیلمبرداری عجیب و غریب امیر مکری (فیلمبردار ایرانی) در صحنه تعقیب و گریز ماشین ها. استوری بوردها را ببینید و زوایای دوربین را نگاه کنید و مطمئن باشید که جلوه های ویژه کامپیوتری حداقل تاثیر را در این صحنه ها داشته اند. برای ساختن فیلم  ابزار مهم هستند. اما  داشتن سواد فیلمسازی، آشنایی با ژانرهای سینمایی، تسلط بر کارآیی دوربین و ابزارهای حرکتی، دانستن اهمیت نورپردازی، فهمیدن این که صدا چقدر در صحنه های اکشن مهم است، و از همه مهم تر، این که زمان را بشناسی و از ریتم و کنترپوآن در تدوین  سردربیاوری خیلی خیلی مهم تر هستند. نمی گویم که کارگردانی با این استعدادها نداریم. مثال جوانانه اش، امید بنکدار و کیوان علی محمدی که در شبانه، مفهوم ریتم را در سینمای ایران به هم ریختند. شهرام مکری که سنجاقک و دایره اش شاهکارند. حتا چندی پیش فیلم کوتاهی از مریم راز دیدم که دقتش در چیدمان تصاویر و تدوین و البته فیلمنامه عالی بود. با کمترین امکانات و وسایل. باور کنید خلاقیت مهم تر از اسم های بزرگ است. اگر جوانان فیلمساز وارد تلویزیون شوند، جایی برای فیلمسازانی که فکر می کنند در تلویزیون هم می توانند فیلمساز مولف باشند (آن هم با معنی غلط کلمه)، باقی نمی ماند.



دوستی که مدتی است به استرالیا سفر کرده می گفت در آنجا شبکه ای وجود دارد که 24 ساعته فیلم های جوانان فیلمساز را نشان می دهد و در پایان هم فیلم، شماره تلفن و نشانی ای - میل آنها را درج می کند. این کار را تلویزیون دولتی استرالیا انجام می دهد. راستش را بخواهید، به اینجا که رسیدم نوک انگشتانم یخ کرد. درباره چه حرف می زنم؟ برای کشوری با جمعیت بالای 70 میلیون که بالای 50 میلیون مخاطب بالقوه دارد، 8 شبکه دولتی داریم و چند شبکه استانی که آنها هم دولتی هستند. استانی ها را که کنار بگذاریم و فقط شبکه تهران را حساب کنیم، تنها 4 شبکه امکان تولید و پخش سریال دارند.  اگر این طور حساب کنیم که هرکدام از این شبکه ها در روز سه سریال پخش کنند (که نمی کنند) و  تازه زمان هر سریال را هم یک ساعت فرض کنیم، در روز 12 ساعت سریال خواهیم دید. چقدر این سریال ها مخاطب خاص خواهند داشت؟ چقدر این ها مخاطب عام را نشانه رفته اند؟ با توجه به این که اغلب سریال ها 13 یا 26 قسمتی هستند، حدود 200 سریال باید در سال پخش شود.  اگر تنها 30%  این سریال ها را تولیدات خارجی در نظر بگیریم،  باید در سال حدود 140 سریال ایرانی ببینیم. کلاهمان را قاضی کنیم که در میان سریال های سالانه، چند اسم جدید و بااستعداد می بینیم و چند نام تکراری با کارنامه خوب؟
می دانم که تا حد زیادی آمار را پخش و پلا کرده ام. در بخش بعدی حرف هایم، با آمار صحبت خواهم کرد و این موضوع را بیشتر خواهم شکافت.
نوشته شده توسط ماکان مهرپویا در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387 |


در دو لینک قبلی (اینجا و اینجا)، به مساله تکثیر غیرقانونی کتاب های فارسی پرداختم.
اما آیا هشدار دادن یا تهدید و احیانن تطمیع این افراد جواب مثبت می دهد؟ اصلن کار درستی است؟ و آیا این تمام آن کاری است که باید انجام شود؟
به قطع یقین این طور نیست. اگر ناشران از این افراد شکایت کنند و به فرض وزارت ارشاد وارد عمل شود  و نیروی انتظامی و قوه قضاییه هم دخالت کنند، در نهایت چیزی جز وقفه ی مقطعی ارسال این گونه کتاب ها عایدمان نخواهد شد. حقیقت تلخ این است که تجربه نشان داده، این گونه برخوردها کوتاه مدت و مسکنی  است و با وجود هزینه قابل توجه مالی و زمانی نتیجه مناسبی در برندارد.
پس راه چاره چیست؟ من راه حل را در ترویج کتابخوانی و فرهنگ پرداخت پول برای کتاب می دانم.
اما این کار چطور امکان پذیر است؟

تجربه نشان داده که وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی بنابر ساختار عقیدتی خود، از موضوعات محدودی حمایت می کند. کافی است به فهرست خرید ارشاد از ناشران نگاهی بیاندازید تا ببینید که کتاب های دارای تیراژ زیاد مذهبی و دولتی همواره جزو خریدهای اصلی ارشاد برای کتابخانه های عمومی هستند و در عوض کتاب های عمومی و بعد تخصصی حضوری حداقلی دارند. ضمن این که این خرید 100 تا 300 نسخه ای حتا به مثابه مسکن هم برای ناشران عمل نمی کند و با توجه به پرداخت طولانی مدت مبلغ کتاب های خریداری شده، در خوش بینانه ترین شکل ممکن فرصتی است تا بخشی از انبار ناشران تخیله شود. از سوی دیگر با توجه به تعداد کتابخانه های کشور، این تعداد اندک کتاب به بسیاری از آن ها راه نمی یابند و به این ترتیب مخاطب هدف، جمعیت قابل توجهی نیست. به عقیده من بزرگترین کاری که وزارت ارشاد می تواند در این زمینه انجام دهد، تبلیغات پیوسته کتاب، برگزاری پیوسته جشن ها، مسابقات و اهدای جوایز به کتاب ها و نشر اسامی این کتاب ها (حتا اگر با رابطه مستقیمی با معیارهای ارشاد داشته باشد)، برگزاری حرفه ای نمایشگاه های کتاب در تهران و شهرستان ها (و نه گزینش ناشران به شکل کنونی) و مهم تر از همه ساخت کتابخانه در محلات و شهرستان ها و روستاها و تخصیص بودجه قابل توجه برای خرید کتاب توسط هیات امنای کتابخانه هاست.
در حال حاضر وزارت ارشاد نسبت به آمار غیرمستند سرانه مطالعه ایرانیان (دو دقیقه در سال) حساس شده و مدام توصیه می کند و دستور می دهد که این آمار در جایی عنوان نشود و آن را مغایر ارزش های جامعه می داند. اما این پاک کردن صورت مساله (هر چند واقعی) است. ارشاد باید فرهنگ سازی کند. ساخت کتابخانه، برگزاری نمایشگاه و تبلیغ در مورد کتاب، یعنی فرهنگ سازی.  سازمان ها و نهادهای مرتبط نیز  تنها باید به فرهنگسازی بپردازند و تولید کتاب را به بخش خصوصی واگذار کنند.
.
اما ناشران چه باید بکنند؟ درجایی خواندم که تنها 5% ناشران ایرانی، به صورت حرفه ای کار نشر را دنبال می کنند. این حقیقتی است که باید درک شود. این 5% ناشر، به اندازه 95% دیگر تاثیرگذارند. به عبارت دیگر فعالیت تبلیغاتی این تعداد ناشر باید برای آن 95% باشد. از سوی دیگر اتحادیه ناشران، ضمن آنکه باید در برابر کتاب نخوانی جامعه و تکثیر غیرقانونی کتاب های فارسی (هرچند در حد صدور بیانیه) عکس العمل نشان دهد، باید آموزش پیوسته ای برای ناشران ترتیب دهد.
بخش عمده ای از ناشران با نشر الکترونیک و قابلیت های آن آشنا نیستند. درحالی که بسیاری از ناشران بزرگ و کوچک دنیا محصول خود را به راحتی در اینترنت به شکل های مختلف به فروش می رسانند و اصلن بازار شماره یک آنها اینترنت است، ناشران ایرانی همچنان نمونه کتاب در دست در میان کتابفروشی ها و پخشی های تهران به دنبال فروش امانی کتاب های خود با تاریخ های طولانی مدت هستند. بازار مناسبی برای کتاب های ایرانی (مانند آمازون) بر روی اینترنت وجود ندارد و سر و شکل کتابفروشی های اینترنتی بسیار غیرحرفه ای است. امکان تخفیف موثر برای این کتابفروشی ها وجود ندارد. رابطه مناسبی نیز بین آنها با ناشران نیست. حتا مرجع اطلاع رسانی مناسبی هم برای ثبت نشانی ناشران وجود ندارد که امکان ارتباط به آسانی میسر شود و خرید کتاب از ناشران هم به شکلی عجیب و غیرحرفه ای صورت می گیرد. چندی پیش کارمند یکی از این کتابفروشی ها برای خرید یک نسخه کتاب 2600 تومانی به دفتر من در غرب تهران آمده بود و برای تخفیف کتاب چانه می زد. مسخره نیست؟ کتاب را به رایگان به او دادم که اگر چنین نمی کردم، تمام روز باید برای این بازاریابی احمقانه حرص می خوردم.
ناشران باید یا خود بازار اینترنتی مناسب را ایجاد کنند، یا با تحویل چند نسخه کتاب امانی به فروشگاه های حرفه ای تر که در یک اتاق خلاصه نمی شوند و امکان انبار کردن 40-50 نسخه از هر کتاب را دارند (در میان آنهایی که می شناسم مثالی نیافتم!) امکان تعامل بیشتری به وجود آورند.
تخفیف به این کتابفروشی ها باید زیاد باشد. باید زمانی را به آن ها اختصاص داد تا بتوانند مشتری های خاص کتاب را به سمت خود جذب کنند. ناشران باید با کمک این کتابفروشی ها امکانی به وجود آورند که جوانی که در دورترین شهرستان ایران به اینترنت دسترسی دارد و کتابی تخصصی احتیاج دارد، بداند که کجا می تواند آن را خریداری کند. تبلیغات ناشران و موزعان و کتابفروشی های اینترنتی در تهران و چند شهر بزرگ خلاصه شده. باید این امکان را به وجود آورد که خریدار شهرستان بتواند کتاب خود را به قیمت پشت جلد تهیه کند. باید فرهنگ خرید اینترنتی را وارد زندگی مردم کرد و این کار راه حلی ندارد جز ایجاد جذابیت. این بخش را نه به عنوان یک ناشر، بلکه به عنوان کسی که کار تبلیغات را می شناسد می گویم: مردم دوست دارند تفریح کنند. باید خرید کتاب را به یک تفریح سرگرم کننده  بدل کرد.
راه حل بعدی کاری است که در کشورهای دیگر رایج است و دیر یا زود باید در ایران اجرایی شود. در روز 23 آپریل که روز کتابخوانی و کپی رایت است گروهی از ناشران گردهم جمع می شوند و با سرمایه خود، کتابی را در تیراژ زیاد با آرم تمام ناشران و با قیمت بسیار پایین برای ترویج کتابخوانی منتشر می کنند. فرض کنید کتابی که تحسین شده سال است، یک بار و در تیراژ وسیع و با آرم ویژه روز جهانی کتاب و کپی رایت منتشر شود و با قیمت برای مثال 100 تومان - که آن هم به کتابفروش اختصاص خواهد یافت - در اختیار مخاطبین قرار گیرد. ناشران با سرمایه گذاری خود در این راه اولن هزینه زیادی متحمل نخواهند شد، در درجه دوم خود را به عنوان وزنه ای فرهنگی معرفی خواهند کرد و مهم تر این که کتابی را در تیراژ انبوه به مخاطبین خود خواهند رساند و کتابخوانی را به طور گسترده در میان مردم ترویج خواهند کرد. کتابی در حجم صد صفحه و تیراژ یکصد هزار نسخه برای حتا یک صدم ناشران ایرانی، هزینه ی زیادی دربرندارد. اما نتیجه ی آن شاید وسیع ترین بازتاب را در رسانه های فرهنگی و جامعه ایرانی داشته باشد.
نکته بعدی نگاهی ویژه به کتاب الکترونیک است. بسیاری از ناشران کتاب الکترونیک را یک سی دی مالتی مدیا فرض می کنند و چون فکر می کنند کاری هزینه بر است، آن را دنبال نمی کنند. باید به ناشران آموزش داده شود که نسخه پی دی اف کتاب هایشان که به سادگی تهیه می شود، می تواند منبع درآمد مناسبی برایشان باشد. کتابفروشی های اینترنتی می توانند بخشی را جهت این کار اختصاص دهند و کتاب الکترونیک را با قیمتی نازل (چون هزینه تولید ندارد) در اختیار مخاطب قرار دهند. بعید نیست که مخاطبین، باز هم این کتاب ها را به رایگان در اختیار دیگران قرار دهند، اما مخاطب کتاب زمانی که می بیند برای مثال کتابی را به یک دهم قیمت چاپ کاغذی آن می تواند تهیه کند، شاید (و شاید) ترجیح دهد تا آن کتاب را خریداری کند. این کار هم مستلزم فرهنگ سازی است و هم خود نوعی فرهنگسازی به شمار می رود.
راه حل دیگری که به نظرم رسیده است، ارایه کپی لفت است. کپی لفت نوعی بازی  لغتی با کپی رایت است. آثاری که کپی لفت ارایه می دهند، در اصل بازنشر آن را توسط مخاطبان آزاد اعلامی کنند. ناشران می توانند با اعلام این که تکثیر اینترنتی کتابشان کپی لفت دارد، هم مخاطبین کتاب مورد نظر خود را گسترش دهند و هم مخاطب را آگاه کنند که تنها این گونه کتاب ها، اجازه تکثیر اینترنتی دارند. در بعضی از موارد ناشر با کتابی مواجه است که باید منتشر شود، اما در تیراژ محدود چون مخاطب آن بسیار خاص است. در این صورت که ناشر می داند، کتابش بازده اقتصادی ندارد، با ارایه کپی لفت این کتاب، در اصل ذهن مخاطب را به معنای کپی لفت و در نتیجه کپی رایت  معطوف می کند.
باز هم به راهکارهایی در این رابطه خواهم پرداخت.
از نظر کارشناسی دوستان استقبال می کنم.
نوشته شده توسط ماکان مهرپویا در جمعه دهم خرداد 1387 |

به طور کاملن اتفاقی این مطلب را در سایت روزنامه بانی فیلم دیدم. مطلب «سینمای فانتزی هالیوود بعد از 9/11» را من سال گذشته نوشتم و فکر نمی کردم که 5 ماه بعد در روزنامه بانی فیلم منتشر شده باشد! طبق معمول دریغ از یک تماس کوتاه و اجازه.
اما این نکته چندان ناراحتم نکرد. چیزی که برایم باعث خجالت است، حذف بیش از ده منبع و ماخذ است که در پایان مطلب آورده شده بود. این مطلب بدون درج فهرست منابع و مآخذ فرقی با دزدی ندارد و مفهومش این است که آدمی به نام ماکان مهرپویا ترجمه درخشان خجسته کیهان از کتاب امبرتو اکو و نوشته های اندیشمندانه مراد فرهادپور عزیز را دزدیده و با تراوشات مغزش ترکیب کرده و به خورد مخاطبان بانی فیلم داده است. جالب است که هم تیتر مطلب من عوض شده و هم در پایان مقاله از دیگران خواسته شده تا در مورد مطلب من نظر بدهند تا در روزنامه وزینشان به چاپ برسد! و البته همه این ها اتفاق افتاده بی آنکه من خبر داشته باشم چه خبر است!
نمی دانم چرا در یک جای متن، واژه «شجاعانه» مارک زرد رنگ خورده و نمی دانم فیلم «سازمان تجارت جهانی» الیور استون اصلن چه ربطی به سینمای فانتزی دارد که به قول بانی فیلم، می شد تا در این مطلب از آن استفاده شود!
از همه کسانی که از مطلبشان در آن مقاله استفاده شده و نامشان در مقاله ی چاپ شده در روزنامه بانی فیلم حذف شده، عذر خواهی می کنم و سردبیر محترم بانی فیلم را رجوع می دهم به چیزی که برایشان در دفتر یادبود نمایشگاه مطبوعات نوشتم!

* عکس جنبه تزیینی دارد!
نوشته شده توسط ماکان مهرپویا در چهارشنبه هشتم خرداد 1387 |
در عرض همین یک روز که از نوشتن پست قبلی می گذرد، آن قدر با دیگران بحث کرده ام و حرف های عجیب و غریب شنیده ام و خوانده ام که چیزهای جدیدی «حالیم» شده است! چیزهایی که چندان باب میلم نیست و به عبارتی حقایق تلخی در خود به همراه دارد.
حقیقت این است که به نظرم می رسد جز تعدادی از اصحاب نشر و کتابت، کسی به مقوله کپی رایت کتاب های فارسی و جلوگیری از تکثیر اینترنتی کتاب ها روی خوش نشان نمی دهد. امروز نزد یکی از اساتید دانشگاه بودم. قضیه را که تعریف کردم پوزخندی زد و گفت کجای کاری که چند روز پیش یکی از شاگردانم فایل pdf کتاب «هنر سینما» (دیوید بوردول، کریستین تامسون، ترجمه ی فتاح محمدی، نشر مرکز) را برایم ای - میل کرده بود! می گفت با افتخار برایم نوشته است که مدت زیادی را به اسکن این مجموعه اختصاص داده ام و حالا به رسم یادبود آن را به شما اهدا می کنم! قضیه گریه دار است! اما قبول دارم نه برای «هر کسی».
به این کامنت ها که زیر لینک مطلب قبل من در بالاترین نوشته شده است، توجه کنید:
.
« - چه "نقض کپی رایت"ی وقتی خود آقای کوئیلو آثارش را بصورت رایگان روی نت میگذارد؟!
- کسی که کتابخوان است یا در طول سالهایی که این کتاب منتشر شده "مکتوب" را خریده است یا با خواندن تمام یا بخشی از این نسخه PDF به خریدن اون ترغیب میشه.
- من قبلا در مورد موزیکها چیزی نگفته بودم. کار شما هم در مورد مثبت ندادن به این لینکها خیلی خوبه اما آیا منفی هم میدید؟
...
بله چون افراد انحصار طلبی مثل شما اگر همکاری بلد بودند دیگه نیازی نبود ادای اشخاصی مثل سردار رادان را دربیارند.
از اینکه میبینم نسبت به وبلاگ کتابهای صوتی هم حساس هستید، متاسف شدم.. با اونها همکاری ندارم اما ای کاش شما با کسانی که چنین انگیزه و توانایی دارند همکاری داشتید هم به نفع شما بود هم اونها و هم مردمی که از نتیجه این همکاری استفاده میکنند. کسانی نمیخواهد به دیگران صدمه بزنه ولی وقتی امکان تعامل وجود نداره چاره چیه؟ ایده های خوبی را بر باد میدید.»

«دقیقا همینگونه مواقع هست که دو طرف میتوانند نیازهای همدیگر رو برطرف کنند؛ ناشر برای تولید کتاب صوتی زیر بار هزینه زیادی میره درحالی که اون وبلاگ یا سایت درحال تولیده. ناشر نیاز به موجوز نشر CD صوتی داره درحالی که اون وبلاگ اگه فعالیت منسجمی داشته باشه در وب نیاز به مجوز نداره. در عین حال اون وبلاگ تولید کننده کتاب صوتی هم علاقه داره که یه فعالیت قانونمند و رسمی داشته باشه. اما این وسط چیزی که مانع همکاری این دو طرف میشه انحصار طلبی طرف ناشره. چون خیال میکنه هر کاری رو باید خودش انجام بده.
PDF؟ خودمون میرم یه سایت میزنم میفروشم..
کتاب صوتی؟ بزار پولش جورشه کاراشو میکنیم راه میندازیم..
فیلم؟ برو دنبالش ببین میشه یه مجوز تولید فیلمم بگیریم؟
عزیز من این حرفها چیه، کجای دنیا چنین برخوردی دارند؟ چندتا سایت خارجی که دانلود رایگان کتاب دارند در عین حال فعالیتشون قانونی و با تعامل با ناشر کتابها هست میخوای بهتون معرفی کنم؟ سایت ebooks.com را دیده اید؟ چیزی درباره فیلم "کوری" شنیده اید؟ کتابهای صوتی کشورهای دیگر را شنیده اید؟»

«... چرا فکر میکنید سایتهایی مثل زون حاضر نیستند این حقوق را بدهند؟ آیا امکانش هست؟ آیا ناشر حاضره دربارش مذاکره کنه تا طبق یه برآورد منطقی با تعامل با هم هر دو طرف سود کنند؟ یا نه میگه خوب چرا خودم نرم یه سایت بزنم چارتا کتابمو پخش کنم؟
درهرصورت ما که امیدی به طرف شما نداریم و اینطور که شما میفرمائید قانونی هم از حقوق ما مرفهین بی درد که از بی همین بی دردی به انتشار آثار ادبی روی آوردیم حمایت نمیکنه. پس وقتی عوامل ده ها سایت همکار ما مثل irpdf.com، farsiebook.com، ebookpars.com، irebooks.com، ... و... را دستگیر کردید، آدرس بند مورد نظر را بدهید تا خدمت برسیم. اما تا اون زمان عیسی به دین خودش، موسی به دین خودش.»

«نکته جالبی در مورد کتاب صوتی اشاره کردید!
یک نفر با استفاده از استعداد و توانایی و نو آوری خودش میاد و یک محصول جدیدی را در اختیار مردم قرار میدهد! چیزی که تا الان در این کشور به صورت جدی بهش توجه نشده! همین طور در مورد کتاب الکترونیکی! هیچ فرقی نمیکنه در این زمینه هم برعکس کشورهای پیشرفته هیچ کاری صورت نگرفته حالا به جای اینکه ناشران بیایند و از خودخواهی و انحصار طلبی دست بردارند و همکاری کنند که هم به سود خودشان هم به سود مردم است میایند و دم از زندان و تعقیب میزنند! باور کنید که با این وضعیت هیچ جیز درست نمیشود.»

«کتاب بسیار ارزان است همه می توانند بخرند کسی که سراغ فایل کامپیوتری اش میرود دسترسی به کتاب ندارد و مجبور است از پشت مانیتور بخواند وگرنه هیچ آدم عاقلی بخاطر چند هزار تومن حاضر نیست از پشت مانیتور یا کاغذ پرینت شده کتاب فارسی بخواند.»

«دوست عزیز اینور هم که قضیه کپی رایت خیلی جا افتاده اکثرا رفرنس های مهندسی مردم ebook ها هستند. که غالبا هم غیر مجاز دانلود می شوند.»

«کسی که کتابی را می‌خرد حق دارد آن را به اشتراک بگذارد یا به رایگان به هر چند نفر دیگر که بخواهد بدهد تا بخوانند، ایراد کار از آن‌جا آغاز می‌شود که این کار جنبه‌ی سودآوری مادی پیدا کند یا نام نویسنده‌ی اصلی حذف شود یا تحریف و تغییری در متن رخ بدهد. در گذشته برای این کار فقط می‌شد کتاب‌ها در کتاب‌خانه‌های عمومی به اشتراک گذارد، امروز فن‌آوری و اینترنت روش‌های آسان‌ و کاراتری فراهم کرده است. کسی که نوشته و کتابی را در اختیار دیگران قرار می‌دهد دزد نیست. خوش‌بختانه درصد بسیار بالایی از کتاب‌های انگلیسی و فرانسوی هم به همین شیوه و در یک هم‌زیستی مسالمت‌آمیر با نسخه‌های چاپی(که آن‌ها نیز فروش خود را دارند)، مجانی در دست‌رس عموم اهالی اینترنت هستند. چنین هشدارهای عوام‌فریبانه و معرکه‌گیرانه‌ای یه جورایی نقض کپی‌رایتِ کپی‌رایت هستند.»

«اگر کسی بخواهد کتاب‌ش را به دیگران امانت بدهد، شما باید راه و روش و چگونگی عمل امانت دادن را برایش تعیین کنید؟ به امانت دادن مَجازی و اینترنتی می‌گویید تکثیر غیر مُجاز؟ چرا؟ در کشوری اِشغالی که دیوان شاعران کهن و کتاب‌های علمی محض و هر داستان و رمانی را نیز یک نظام مقدس و وزات ارشاد دینی‌ش(Islamic minitrue) اسلامي‌سازی(سانسور) می‌کند، ناشران بهتره بجای چاپ کتاب به روش‌های دیگری برای نشر آزادانه روی بیاورند وقتی که وسیله‌ش فراهم است. باید پول بیش‌تری به ناشران بدهیم و نسخه‌های چاپی بیش‌تری ازشون بخریم تا هر روز بیش‌تر در سانسور اندیشه و فکر و کتاب و نوشته با اِشغال‌گران شریک و هم‌یار شوند؟»
.
این صدای موافقان تکثیر غیرقانونی کتاب است.
اینطور به نظر می رسد که عمده جواب ها در این شاخه ها طبقه بندی می شوند:
- خارجی ها کپی می کنند. پس ما هم کپی می کنیم.
- برای مقابله با جمهوری اسلامی باید کتاب ناشران خصوصی را کپی کرد!
- دانلود کپی فایل کتاب باعث فروش کتاب کاغذی می شود.
- کتاب ارزان است. کسی فایل آن را احتیاج ندارد.
- کتاب گران است. دیگران فایل رایگان را ترجیح می دهند.
و...
قضاوت با شما!
.
به نظر می رسد که این خانه اصلن پای بستی ندارد که ویران باشد! ایده هایی به نظرم رسید که در پست بعدی به آن اشاره خواهم کرد. فرهنگ سازی به هزینه احتیاج دارد. اگر فرهنگ نسازیم ضرر می کنیم. پس بهتر است هزینه ی این ضرر را پیشاپیش خرج کنیم. بله! فرهنگ سازی خرج دارد...
میدوارم صدای همراهان را نیز بشنوم و بیشتر مطالبشان را بخوانم.
سکوت وبلاگ نویسان فرهنگی در این رابطه تلخ است. صرف لینک دادن به آن نوشته کافی نیست. نظر مثبت یا منفی شان می تواند در نتیجه گیری بسیار موثر باشد.
.
.
.
بعد تحریر 1: عجالتن گویا سایت مورد نظر، به طور موقت صفحه دانلود کتاب «ها کردن» را  مسدود کرده است. اما دیدن نام دیگران در فهرست کتاب های قابل دانلودش خالی از لطف (لطف؟) نیست.
بعد تحریر 2: این پست 100 وبلاگ بود. برنامه ای داشتم برای ارسال لینکی درباره کاربرد صدای سه بعدی در موسیقی و سینما با تاثیرگیری از آناتومی سر و گوش و تاثیرگذاری بر روان! اما فعلن به گمانم بحث کتاب ها جدی ترند.
ا
نوشته شده توسط ماکان مهرپویا در یکشنبه پنجم خرداد 1387 |
سال پیش همین روزها بود که سینماگران با اجتماع در خانه سینما خواستار برخورد جدی معاونت سینمایی و نیروی انتظامی با سارقان فیلم های ایرانی شدند. حرکت هایی آغاز شد. اطلاع رسانی هایی صورت گرفت و بعضی از موزعان و کپی کنندگان هم دستگیر شدند. هرچند که چندی بعد واقعه ناگوار سنتوری پیش آمد و باعث شد تا بار دیگر موضوع به شکلی جدی تر پی گیری شود.
اما چند ماهی است که سارقان فرهنگی دست به کاری جدید زده اند که این بار نفع اقتصادی حداقل مشهودی در آن مشاهده نمی شود و دلیل آن نیاز به ریشه یابی عمیقی دارد. به هزینه چندانی هم نیاز ندارد. تنها یک اسکنر و یک کامپیوتر متصل به اینترنت و البته فضایی محدود از سایت گرفته تا حتا وبلاگ های رایگان.
صحبت از تکثیر اینترنتی کتاب های فارسی است. نه کتاب های ممنوعه یا کتاب هایی که صاحبان آن سی سال است قرین رحمت شده اند. بلکه کتاب هایی که بازار به آن ها روی خوش نشان داده و دارای مجوز نشر هستند. کتاب هایی که حقوق مادی و معنوی آن طبق قانون باید حفظ شود.
گروهی دست به انتشار صوتی این آثار زده اند و گروهی دیگر هدف خود را از اسکن کردن و انتشار نسخه pdf کتاب را کتابخوان کردن جامعه عنوان می کنند!
در مشاهده به سایتی متوجه شدم که کتاب «ها کردن» پیمان هوشمند زاده (نشر چشمه، 1386) که اقبال عمومی از آن باعث شده تا در اندک زمانی مشمول تجدید چاپ هم شود، تا این لحظه 181 بار به شکل غیرقانونی دانلود شده است. اگر به طور خوش بینانه معترف باشیم که تنها نیمی از این تعداد (نود نفر) این کتاب را خوانده اند، یعنی نود بار کتابی بی آنکه خریداری شده و حقوق ناشر، موضع، کتابفروش و صدالبته مولف پرداخت شود، توسط پخته خواران به تاراج رفته است. به عبارتی حدود یک دهم تیراژ اندک چنین کتابی بی آنکه از انبار ناشر خارج شود، توزیع شده و تازه دست کم نگیریم کپی هایی که این افراد در اختیار دیگران قرار خواهند داد. تازه این آمار 181 عددی مربوط به یک روز است.
چه بر سر جامعه آمده است؟ در حالی که وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی تلاش می کند بی آنکه آمار دقیقی از کتابخوانی در جامعه ارایه کند، آمار غیر رسمی دو دقیقه مطالعه در سال را غیرواقعی جلوه دهد و خواستار جلوگیری از  نشر آن شود، دیگران سعی می کنند به گفته خود کتابخوانی را از این راه گسترش دهند. تلخ است دیدن نسخه غیرمجاز کتاب پرفروشی مثل «عطر سنبل، عطر کاج» (فیروز جزایری دوما، نشر قصه) که شاید تا به امروز پرتیراژترین کتاب ناشر باشد و در میان آن همه کتاب با مخاطب خاص و شمارگان محدود، دلخوشی ای برای ناشرش محسوب شود. تلخ است دیدن کتاب های کوئیلو (با ترجمه های آرش حجازی، نشر کاروان) که بدون پرداخت حقوق معنوی و مادی به یغما رفته است.
سوال این جاست که چه کسی حقوق لگدمال شده مولف، مترجم و ناشر را پرداخت خواهد کرد؟ اگر این حرکت شتاب بگیرد، مولف / مترجم و ناشر با چه امیدی اثر خود را به بازار بفرستند؟
در خوش بینانه ترین شکل ممکن از زمانی که مولف / مترجم اثر خود را به دست ناشر می سپارد تا زمانی که کتاب مجوز انتشار بگیرد، منتشر شود، به دست موزع سپرده شود، چک آن به ناشر برسد و پس از چند ماه نقد شود، بین یک تا دو سال سرمایه ناشر بازگشتی نخواهد داشت. زمانی که ناشر در انتظار بازگشت سرمایه اش باشد، مولف / مترجم هم باید صبر کند تا کتابش به تجدید چاپ برسد یا اثر جدیدش در گردونه نشر قرار بگیرد. کتاب نفیس «شگفتی های جهان» (ابراهیم ویکتوری، انتشارات به نگار) که با عکس های رنگی و روی کاغذ اعلا منتشر شده و یقینن هزینه ای سنگین بر شانه ناشر گذاشته، به سادگی آب خوردن اسکن شده و بر روی اینترنت قرار گرفته تا به قول خودشان کتابی که نایاب یا گران است را به رایگان دانلود کنند و حتمن عکس هایش را ببینند! حال این کتاب دوازده هزار تومانی با تیراژ محدود 1500 نسخه چند نفر مخاطب خود را از دست خواهد داد و چه بر سر سرمایه ناشر خواهد آورد؟ در شکل معمولی قضیه مولف / مترجم درصدی از پشت جلد کتاب را دریافت می کند. چه بر سر مولف / مترجمینی خواهد آمد که قرارشان با ناشر بر اساس کتاب های فروش رفته است؟ آیا مولف / مترجمین حقوق ویژه ای از صندوق حمایتی خاصی دریافت می کنند یا به ازای کتابشان، چک های میلیونی می گیرند؟ همین چند وقت پیش پیام یزدانجو در وبلاگش نوشت که از کار کتاب کنار کشیده و خبرش در سایت های خبری هم تا حدی بازتاب داشت. جدا از جدل موافقین و مخالفین ترجمه هایش، آیا خلاء مترجمی که با وجود جوانی، ده ها کتاب ترجمه کرده از این پس بیشتر احساس نخواهد شد و آیا با ادامه این حرکت ضدفرهنگی، مولفان و مترجمان بیشتری دست از کار نخواهند کشید؟
حرف که می زنی، پاسخ می شنوی که ناشران انحصار طلبند! از میان حدود 9000 ناشر، چه تعدادی ماهیانه حداقل یک کتاب منتشر می کنند؟ اصلن برای مثال انتشار بیست عنوان کتاب در سال چه سود هنگفتی برای ناشر دارد؟ پرداخت اقساط کمرشکن مبالغی که برای کار فرهنگی دریافت کرده اند، اجازه انبار، کاغذ آزاد، چه جای ثروت اندوزی برای ناشر خواهد گذاشت؟ چند نفر می دانند که بسیاری از ناشران، چک های خود را با خرید مدت دار کاغذ از بازار آزاد و فروش آن زیر قیمت در همان بازار! پاس می کنند؟ چند نفر خبر دارند که ناشران برای پرداخت هزینه های جاری نشر، دست به چه ریسک های بزرگی در بازار آشفته کتاب می زنند؟ مگر از میان این حدود 9000 ناشر، چه تعداد ناشر ثروتمند داریم؟ دولتی ها را جدا کنیم، بسیاری از ناشران ثروتمند درآمد خود را از محل های مربوط به کتاب (مثل امور چاپی، کتابفروشی و توزیع) به دست می آورند تا انتشار خود کتاب!
در برخوردی که با یکی از به اشتراک گذاران کتاب (بخوانید سارقان فرهنگی داشتم) چنان پراکنده گویی هایی شنیدم که از شدت ضعف اطلاع رسانی پیرامون اقتصاد نشر و وضعیت کتاب در ایران به خود لرزیدم. گویی ناشران همه در برج عاجشان نشسته و مشغول پای مال کردن نویسندگان هستند و به جای کتاب، اسکناس چاپ می کنند. احتمالن فکر می کنند که ناشر به جای پول، به کاغذفروش و لیتوگراف و چاپخانه دار و صحاف و طراح و حروفچین و ویراستار لبخند! تحویل می دهد! اغلب فکر می کنند که ناشر همانی است که چاپخانه دارد! می پرسند وقتی نویسنده می نویسد و چاپخانه چاپ می کند، شما این وسط چه کاره اید؟!
سوال اینجاست: کجای راه را به خطا رفته ایم؟ آیا این وظیفه ناشر یا اتحادیه ناشران است که به اینها بگوید کتاب هم نوعی کالا است. سرمایه ای پایش خرج شده، حقوق مادی اش به کنار، مشمول حقوق معنوی است. اگر  شما حق به اشتراک گذاشتن محصولات فلان کارخانه لبنیات را بدون پرداخت وجه آن به مردم دارید، حق شما برای توزیع رایگان نسخه های الکترونیک کتاب هم محفوظ است! جرایم پیش بینی شده در قانون برای این افراد کجاست؟ ماده 23 قانون حمایت از مولفان، مصنفان و هنرمندان می گوید توزیع کتاب بدون رضایت ناشر و مولف جرم است و بین سه ماه تا یک سال زندان برایش پیش بینی شده. چرا پیرامون این مساله اطلاع رسانی نشده و برخورد نمی شود. حال که این معضل پیش آمده چاره چیست؟ باید از طریق قوه قضاییه وارد شد یا اطلاع رسانی و برخورد «مهرورزانه» صورت داد؟ و سوال مهم تر این که: وظیفه وزارت محترم فرهنگ و ارشاد اسلامی در این باره چیست؟ مگر نه این که هدایت و ارشاد فرهنگی وظیفه این وزارت خانه است؟ کجای کار ایراد داشته که افراد غیرمسوول به بهانه کتابخوان کردن مردم به شکل غیرقانونی و با حربه های غیرقانونی وارد جریان شده اند؟  پس از ریشه یابی، وزارت ارشاد باید دست به چه عملی بزند؟
.
امیدوارم مدیران و اهل فن جواب هایی را در این رابطه پیدا کنند و این هشدار یک ناشر جوان را جدی بگیرند.
در مطلب بعد به این قضیه بیشتر خواهم پرداخت.

نوشته شده توسط ماکان مهرپویا در جمعه سوم خرداد 1387 |