1- زمانی که به خانه جدیدم آمدم، بالای کامپیوترم کارت پستال پوستر جشنواره کن 2006 را نصب کردم. همانی که رویش تصویری سیلوئت از مگی چونگ در in the mood for love را نشان می دهد که دارد از آن راهروی باریک که دیوارهایش را کاغذ دیواری های قرمز رنگ پوشانده اند پایین می آید. این روزها کارم شده که سیخ بنشینم جلوی کامپیوتر و به آن زل بزنم و هیچ ننویسم. حوصله ام که سر می رود، می روم پای تلویزیون می نشینم و فیلم کسل کننده ای که چند روز است میلم نمی کشد که تمامش کنم و باید تمامش کنم که فیلم بعدی را شروع کنم، تماشا می کنم. با پاز و پلی های مکرر. حوصله ام که سر می رود چای می ریزم و لم می دهم روی مبل و کتاب کسل کننده ای را ورق می زنم که باید زودتر از اینها می خواندم و حالا میلم نمی کشد، اما باید بخوانمش تا دیرتر نشده. چند دقیقه ای طول می کشد که بفهمم چشمم از خطوط کتاب می گذرد، بی آنکه بخوانمشان. پس کتاب را کنار می گذارم و لیوان چایم را با دو دست می گیرم و برمی گردم به اتاق کارم و به کارت پستال پوستر جشنواره کن 2006 که رویش تصویری سیلوئت از مگی چونگ در in the mood for love را نشان می
دهد که دارد از آن راهروی باریک که دیوارهایش را کاغذ دیواری های قرمز رنگ
پوشانده اند پایین می آید، نگاه می کنم. مگی چونگ در تصویر شاعرانه وانگ کار وای جاودانه شده و من در ایستایی زمان متعلق به خودم به مردابی می مانم که قورباغه هم از شنا در آن ابا می کنند.
2- می روم سر لپ تاپم و فیلمنامه نیم نوشته را باز می کنم و یک بار از اول تا آخر می خوانم تا مطمئن شوم که این بار هم کار به جایی نمی رسد. عکس های عید را مرور می کنم و سعی می کنم به خودم تسلی دهم که این عکس ها تنها یک ماه پیش گرفته شده اند. این همه لبخند، به ناگهان در عکس جاودانه شده اند و امروز تصویری که از خودم در انعکاس آینه می بینم، میلیون ها سال دورتر از یک ماه پیش به نظر می رسد. چای دیگری می ریزم، سیگار دیگری می گیرانم، موسیقی دیگری می گذارم و لعنتی انگار که آپشن ریپیت زندگی ام را آن کرده باشم. هی بر می گردد از اول. تصویری ثابت از روزمرگی مبتذل یک انسان منفعل.
3- می روم تنها کافه نزدیک که اجازه سیگار کشیدن می دهد. قهوه و سیگار و در آرزوی این که تام ویتس یا ایگی پاپ بیایند و سر این میز بنشینند و این روزمرگی کشنده را برایم مفرح کنند. دیدارها کسل کننده اند. آدم های کسل کننده ای که یا زیاد حرف می زنند یا کم. اندازه نیستند. یا شاید هم هستند اما در ظرفیت بادکنکی من که دایم پر و خالی می شود، تراز نمی شوند. اکثر تلفن ها را جواب نمی دهم. آن هایی که باید تلفن کنند نیستند. غیبشان زده. حوصله ی این را ندارم که حتا از رفتارشان خشمگین شوم. بی تفاوت به خاک روی تلفن نگاه می کنم و به اعتماد به نفس دوستان ساده اندیشم پوزخند می زنم.
4- دوم سال پیاپی است که در نمایشگاه کتاب غرفه ندارم. روزهای سال می آمد و من از اتوبان چمران می گذشتم و به نمایشگاه نگاه می کردم و برنامه می ریختم که سری بعد و به محض تحویل غرفه ها زودتر خودم را برسانم تا کارت پارکینگ جنوبی نصیبم شود و بعد همان روز هرچقدر هم زود می رفتم کارت کذایی تمام شده بود و بعد هم که بازار کتاب روز به روز کسادتر شد و خانه را فروختم و بعد هم ماشین را فروختم و هنوز از حرصم هم که شده می رفتم تا کارت پارکینگ جنوبی را بگیرم و هنوز هم دیر می رسیدم و ناگهان نمایشگاه رفت جای دیگری که درخت و چمنش تقلبی به نظر می رسید و همه کتاب ها را داخل یک سالن جا داده بودند و دیگر خبری نبود از لذت این که وقتی داری دم غرفه نشر نی با مهدی نوید حرف می زنی و آدمی را کاشته ای در غرفه ات و بهش امید داده ای که زود برمی گردی و حالا آمده ای دم غرفه نشر نی و با مهدی نوید حرف می زنی و تینوش از راه می رسد و هوشیار نامی را به تو معرفی می کند که تو ترجمه هایش را نخوانده ای و بعدها می فهمی که کاش او را به دوستی گرفته بودی و بعد یکی آن وسط از فلان کتاب می گوید که نشر بازتاب نگار در آورده و به سرعت می روی که باید دوباره سالن ها را طی کنی تا از ن به ب برسی و توی آن شلوغی کتاب را بخری و چشمت دنبال شیوا بگردد که توی آن مقنعه مثل روزهای دانشجویی شده و صحبتی تند بکنی و بعد برگردی سر وقت م که خودت هستی و سر راه بستنی یا چای هم برای دوستی که داخل غرفه ات تنها گذاشته ای بخری تا کمی اخم هایش باز شود و حوصله شنیدن تجربه سفر اخیرت به سالن های الفبایی داشته باشد. هرگز آدم نوستالژیکی نبوده ام. اما به چیزهایی که دوستشان دارم عادت می کنم. این هروله ها را دوست داشتم و تازه فقط این نبود که دیدن دوستان قدیمی و مشتریان هرساله و سر و کله زدن با آدم های جورواجور و شوخی با نادر و عرشیای ماه ریز و دیدن اخم های همیشگی بچه های ماهی و سر زدن به حمید انتشارات مجید و اه! لعنتی... فکرش آدم را خراب می کند.
5- امسال هم در نمایشگاه کتاب غرفه ندارم. کتاب هایم را به نشر هنر پارینه امانت داده ام. کتاب تازه ای نیست. چند تجدید چاپی و چند در انبار مانده. حیف کتاب هایی که در هزارتوی ارشاد چرخ می خورند تا شاید روزی از دهلیز بیرون بیایند تا چاپشان کنم و بعد انبارشان کنم و لااقل دلم خوش باشد که کاری کرده ام. دلم برای جان و سیلویا بیشتر از همه می سوزد!
6- باز هم دارم به خودم نهیب می زنم که نباید بروی نمایشگاه کتاب! می دانم که اگر هم نروم آنقدر نیما قند در دلم آب می کند که مجبور شوم بروم. سال پیش وقتی که رسیدم به نمایشگاه تازه، زمین خوردم و تاندون دستم پاره شد و کار دستم داد. امسال هم منتظر اتفاق تازه ای هستم. لعنتی. یک اتفاق. حتا اگر همین باشد!

نوشته شده توسط ماکان مهرپویا در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387
|