تبليغاتX
یادداشت های یک فیلمساز جوان


اصطلاح rising above از آن اصطلاحاتی است که آمریکایی ها عاشقش هستند و مثل it's gonna be ok هرجا که می خواهند به کسی (و به خودشان) تسلی بدهند به کار می برند. اصطلاحی جادویی که اینجا برایش 55 معنی مختلف آورده است. این روزها سعی می کنم rising above کنم. سعی کنم دور انداخته نشوم. سعی کنم به حقم برسم. سعی کنم که روزی چند بار به خودم بگویم من حق دارم که به حقم برسم.  این حق من است که حقم بهم داده شود.
مثل بچه های خوب رفتم شرکت سابق و البته فهمیدم که آقای رییس تشریف برده اند فرنگستان برای امر خیر. اما چون می خواستم  rising above کنم، پس مثل بچه های مثبت نشستم و حرف زدم و حرف شنیدم و در آخر از حق و حقوق عقب افتاده ام گفتم و به امید درک متقابل برگشتم منزل و چون در حال rising above هستم تا الان به خودم می گویم همه چیز درست پیش می رود و همه چیز درست می شود و پولم را که می گیرم هیچ، اعاده حیثیت مناسبی هم صورت خواهد گرفت و بعد هم چون در حال rising above هستم، صمیمانه طرفم را خواهم بخشید و حتا به یک پیتزای بشقاب پرنده ای در پیتزا گاندی که آن سمت خیابان دفترشان است، دعوتش خواهم کرد. حتا با اینکه خبردار شده ام که طرحی که مدت ها رویش زحمت کشیده ام را به زیبایی نوک تیزی ای که در فیلم های کیمیایی از پشت به کمر نقش اول  فیلم فرو می رود، به سیما فیلم ارایه کرده و گویا پیشنهادات چرب و چیلی ای هم در پاسخ دریافت کرده است.
.
همچنان سعی می کنم  همچنان rising above کنم. پس به تلاش مذبوحانه خودم برای پیدا کردن یک دوست و خبر گرفتن از حساب و کتاب چند ماه پیش که البته یک ماهی می شود از او تقاضا کرده ام به من پرداختش کند، ادامه می دهم. حتا اگر این تلاش به اقدام به مراجعه حضوری هم ختم شود، باز هم با ملاطفت برخورد خواهم کرد. چون i'm rising above و این بازی مسخره موش و گربه یک ماهه هم نمی تواند من را از این روحیه جدید باز دارد. چون می دانم که everything is gonna be just fine و ...
.
راستش ته ته دلم هیچ علاقه ای به این خزعبلاتی که برای دلخوش کنی برای خودم می سرایم ندارم. همچنان محبوب ترین جمله تاریخی من *Revenge is a dish best served cold است. حتا اگر شجاعت انجام دادنش را نداشته باشم.
.
* kill bill

پ.ن.  i'm همچنان rising above. پس do not try to be a jerk!
نوشته شده توسط ماکان مهرپویا در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387 |
امروز رفتم نمایشگاه کتاب. نه به قصد خرید، بلکه به قصد دیدار دوستان و اطمینان از زنده بودن بدهکاران و سر زدن به ناشری که قرار بود کتاب های نشر ماکان را عرضه کند. هرچند دوستان لطف داشتند و کتاب هایی هدیه دادند تا کتابخانه ام در سال «بی رونقی اقتصادی و تحمل شخصی»! مهمان دوستان جدیدی باشد.
از سر بی حوصلگی و توی ذوق خوردگی ای که امروز حاصل شد، غر زدن را می گذارم برای بعد و فقط به یک نکته بامزه اشاره می کنم. در حالی که ناشری که نمایندگی رسمی نشر ماکان را برای عرضه کتاب داشت، از آوردن کتاب ها سر باز زده بود - یعنی تنها با استفاده از عناوین نشر ماکان برای کتاب های خودش جای بزرگتری گرفته بود - ، سه ناشر به صورت غیرقانونی و آزادانه مشغول فروختن کتاب های ما بودند!



قانون اگر قانون است، همگانی است. من ناشر مسوول اجرای قانون نیستم. بلکه انتظار دارم تا اگر قانونی وضع می شود (به جا و نا به جا) برای همه یکسان باشد. در نتیجه به جای آن که از آن ناشر بی مسوولیت دلخور شوم و از آن سه ناشر دیگر شکایت کنم، از دور به تماشای بازار مکاره کتاب و عواقب دردناک آن در سال 87 خواهم نشست.
نوشته شده توسط ماکان مهرپویا در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 |
1- زمانی که به خانه جدیدم آمدم، بالای کامپیوترم کارت پستال پوستر جشنواره کن 2006 را نصب کردم. همانی که رویش تصویری سیلوئت از مگی چونگ در in the mood for love را نشان می دهد که دارد از آن راهروی باریک که دیوارهایش را کاغذ دیواری های قرمز رنگ پوشانده اند پایین می آید. این روزها کارم شده که سیخ بنشینم جلوی کامپیوتر و به آن زل بزنم و هیچ ننویسم. حوصله ام که سر می رود، می روم پای تلویزیون می نشینم و فیلم کسل کننده ای که چند روز است میلم نمی کشد که تمامش کنم و باید تمامش کنم که فیلم بعدی را شروع کنم، تماشا می کنم. با پاز و پلی های مکرر. حوصله ام که سر می رود چای می ریزم و لم می دهم روی مبل و کتاب کسل کننده ای را ورق می زنم که باید زودتر از اینها می خواندم و حالا میلم نمی کشد، اما باید بخوانمش تا دیرتر نشده. چند دقیقه ای طول می کشد که بفهمم چشمم از خطوط کتاب می گذرد، بی آنکه بخوانمشان. پس کتاب را کنار می گذارم و لیوان چایم را با دو دست می گیرم و برمی گردم به اتاق کارم و به کارت پستال پوستر جشنواره کن 2006 که رویش تصویری سیلوئت از مگی چونگ در in the mood for love را نشان می دهد که دارد از آن راهروی باریک که دیوارهایش را کاغذ دیواری های قرمز رنگ پوشانده اند پایین می آید، نگاه می کنم. مگی چونگ در تصویر شاعرانه وانگ کار وای جاودانه شده و من در ایستایی زمان متعلق به خودم به مردابی می مانم که قورباغه هم از شنا در آن ابا می کنند.

2- می روم سر لپ تاپم و فیلمنامه نیم نوشته را باز می کنم و یک بار از اول تا آخر می خوانم تا مطمئن شوم که این بار هم کار به جایی نمی رسد. عکس های عید را مرور می کنم و سعی می کنم به خودم تسلی دهم که این عکس ها تنها یک ماه پیش گرفته شده اند. این همه لبخند، به ناگهان در عکس جاودانه شده اند و امروز تصویری که از خودم در انعکاس آینه می بینم، میلیون ها سال دورتر از یک ماه پیش به نظر می رسد. چای دیگری می ریزم، سیگار دیگری می گیرانم، موسیقی دیگری می گذارم و لعنتی انگار که آپشن ریپیت زندگی ام را آن کرده باشم. هی بر می گردد از اول. تصویری ثابت از روزمرگی مبتذل یک انسان منفعل.

3- می روم تنها کافه نزدیک که اجازه سیگار کشیدن می دهد. قهوه و سیگار و در آرزوی این که تام ویتس یا ایگی پاپ بیایند و سر این میز بنشینند و این روزمرگی کشنده را برایم مفرح کنند. دیدارها کسل کننده اند. آدم های کسل کننده ای که یا زیاد حرف می زنند یا کم. اندازه نیستند. یا شاید هم هستند اما در ظرفیت بادکنکی من که دایم پر و خالی می شود، تراز نمی شوند. اکثر تلفن ها را جواب نمی دهم. آن هایی که باید تلفن کنند نیستند. غیبشان زده. حوصله ی این را ندارم که حتا از رفتارشان خشمگین شوم. بی تفاوت به خاک روی تلفن نگاه می کنم و به اعتماد به نفس دوستان ساده اندیشم پوزخند می زنم.

4- دوم سال پیاپی است که در نمایشگاه کتاب غرفه ندارم. روزهای سال می آمد و من از اتوبان چمران می گذشتم و به نمایشگاه نگاه می کردم و برنامه می ریختم که سری بعد و به محض تحویل غرفه ها زودتر خودم را برسانم تا کارت پارکینگ جنوبی نصیبم شود و بعد همان روز هرچقدر هم زود می رفتم کارت کذایی تمام شده بود و بعد هم که بازار کتاب روز به روز کسادتر شد و خانه را فروختم و بعد هم ماشین را فروختم و هنوز از حرصم هم که شده می رفتم تا کارت پارکینگ جنوبی را بگیرم و هنوز هم دیر می رسیدم و ناگهان نمایشگاه رفت جای دیگری که درخت و چمنش تقلبی به نظر می رسید و همه کتاب ها را داخل یک سالن جا داده بودند و دیگر خبری نبود از لذت این که وقتی داری دم غرفه نشر نی با مهدی نوید حرف می زنی و آدمی را کاشته ای در غرفه ات و بهش امید داده ای که زود برمی گردی و حالا آمده ای دم غرفه نشر نی و با مهدی نوید حرف می زنی و تینوش از راه می رسد و هوشیار نامی را به تو معرفی می کند که تو ترجمه هایش را نخوانده ای و بعدها می فهمی که کاش او را به دوستی گرفته بودی و بعد یکی آن وسط از فلان کتاب می گوید که نشر بازتاب نگار در آورده و به سرعت می روی که باید دوباره سالن ها را طی کنی تا از ن به ب برسی و توی آن شلوغی کتاب را بخری و چشمت دنبال شیوا بگردد که توی آن مقنعه مثل روزهای دانشجویی شده و صحبتی تند بکنی و بعد برگردی سر وقت م که خودت هستی و سر راه بستنی یا چای هم برای دوستی که داخل غرفه ات تنها گذاشته ای بخری تا کمی اخم هایش باز شود و حوصله شنیدن تجربه سفر اخیرت به سالن های الفبایی داشته باشد. هرگز آدم نوستالژیکی نبوده ام. اما به چیزهایی که دوستشان دارم عادت می کنم. این هروله ها را دوست داشتم و تازه فقط این نبود که دیدن دوستان قدیمی و مشتریان هرساله و سر و کله زدن با آدم های جورواجور و شوخی با نادر و عرشیای ماه ریز و دیدن اخم های همیشگی بچه های ماهی و سر زدن به حمید انتشارات مجید و اه! لعنتی... فکرش آدم را خراب می کند.

5- امسال هم در نمایشگاه کتاب غرفه ندارم. کتاب هایم را به نشر هنر پارینه امانت داده ام. کتاب تازه ای نیست. چند تجدید چاپی و چند در انبار مانده. حیف کتاب هایی که در هزارتوی ارشاد چرخ می خورند تا شاید روزی از دهلیز بیرون بیایند تا چاپشان کنم و بعد انبارشان کنم و لااقل دلم خوش باشد که کاری کرده ام. دلم برای جان و سیلویا بیشتر از همه می سوزد!

6- باز هم دارم به خودم نهیب می زنم که نباید بروی نمایشگاه کتاب! می دانم که اگر هم نروم آنقدر نیما قند در دلم آب می کند که مجبور شوم بروم. سال پیش وقتی که رسیدم به نمایشگاه تازه، زمین خوردم و تاندون دستم پاره شد و کار دستم داد. امسال هم منتظر اتفاق تازه ای هستم. لعنتی. یک اتفاق. حتا اگر همین باشد!
نوشته شده توسط ماکان مهرپویا در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387 |