ده سال از زندگی ات را با خاطرات خوب و بد استادهایت می گذرانی. با دوستانت از آنها حرف می زنی. از نمرات کم و زیاد. شیوه تدریس. برخوردها و شوخی ها و بداخلاقی ها. با این حال همیشه فاصله ای است بین تو و آن ها. اما بعد یک شب دوستی تو را به مهمانی ای دعوت می کند که بعضی از استادها هم دعوتند. آن ها را بدون فاصله می بینی. با آن ها روبوسی می کنی. دستت را با محبت فشار می دهند. از کارهایت می پرسند. از نگرانی هایشان می گویند. نگرانی های شخصی، کاری و بعد می فهمی که تمام این سال ها نگرانت بوده اند. کارهایت را دنبال کرده اند. می دانند که چه کرده ای. می دانند که کجا برده ای و کجا باخته ای. بعد می فهمی که فاصله ای اگر بوده، برای تو بوده. آن ها تمام این سال ها به تو نزدیک بوده اند. بی آنکه خبر داشته باشی. حیرت می کنی.
از آینده ات می گویند. انگار روی میزی جعبه های رنگی چیده شده و آن ها دارند یکی یکی برایت بازشان می کنند. خبرهای خوب، خبرهای بد.
بعد نوبت خداحافظی است. از هم جدا می شوید. اما تو احساس می کنی چیزهای داخل جعبه های رنگی، در دستت سنگینی می کنند. به آینده ات فکر می کنی. حرف گوش می دهی. تصمیم می گیری عمل کنی. مشق شب های استادها این بار سخت ترند. نوشتن شان به اندازه یک عمر طول می کشد. اگر قبلن غر می زدی، این بار سرت را می اندازی پایین. پیش خودت فکر می کنی باید شروع کنی. باید سر موقع تکلیفت را تحویل دهی. این بار زمان تحویل مشق ها، نفس آخرت است. تا آخر عمر وقت داری. اما راستش، باز هم کم است.
+
نوشته شده در
2008/1/19ساعت 3:30 توسط ماکان مهرپویا
|
آنگاه که نوک انگشتانم،
قندیل بست
و سرما روی «ها» کردنم
یادگاری نوشت
و باد سرد،
صدایم را در گلو منجمد کرد،
من قلب زمین را دیدم
که در لعبتک بازی ابدی روزگار
آرام و بی خیال
می تپید.

پنج عکس جدید با موضوع «کوهستان سرد» در فلیکر گذاشته ام.
اگر دوست داشتید ببینید.
اینجا
+
نوشته شده در
2008/1/3ساعت 5:3 توسط ماکان مهرپویا
|
در جلسه خلاقیت یک شرکت تبلیغاتی که دنبال نامی خاص برای یک محصول جدید می گردیم و از زمین و زمان حرف می زنیم، ناگهان مدیر گروه می گوید شاگردی داشت که نامش «بوسه» بود. می دانی که بوسه واقعن یک نام است، حتا می دانی که همایون ارشادی هم اسم دخترش را گذاشته بوسه. اما حالا دیگر فکر آدمی که اسمش بوسه باشد، رهایت نمی کند. فکر می کنی آدمی که اسمش بوسه است، باید زیبا باشد. فکر می کنی هر وقت که می خواهد اسمش را به کسی بگوید چه حالی دارد؟ فکر می کنی لب هایش باید حالت اسمش را گرفته باشد. بعد می بینی که تمام شب رفته و هیچ کاری نکرده ای، جز این که تند و تند سیگار بکشی و به بوسه فکر کنی. پس
داستان کوتاهی می نویسی. از همان ها که بهشان می گویند فلش استوری. می دانی که داستانت می لنگد. خوب نیست. اما می نویسی تا از ذهنت کنده شود این بوسه. بعد هم
لینکی به بالاترین می دهی و البته بوسه همان لحظه رهایت نمی کند. آرام آرام ته نشین می شود و بعد هر از گاهی ذهنت به آن سرمی زند. اما دیگر بهش عادت کرده ای. پس از این به بعد کمتر آن را خواهی دید.
اما چند روز بعد اتفاقی داستان بوسه را در
وبلاگ جوانکی می بینی. کامنتی می گذاری که این داستان متعلق به من است و شما بدون نام نویسنده، آن را درج کرده ای. تجربه کپی مطالبت را داری. اتفاقن دو روز قبل دیده ای که
فردانیوز مطلبت را بدون اجازه و البته با ذکر منبع درج کرده و دلگیر نشده ای و بعد هم دیده ای که
سایت آفتاب همان مطلب را به نقل از روزنامه
مردم سالاری! و این بار با سانسور منتشر کرده و بازهم حداقل به دلیل درج نامت از کنار آن گذشته ای. پس می خواهی از کنار این یکی هم بگذری که جوانک کامنت توهین آمیزی می دهد و سعی می کند تو را دزد این داستان بداند. پس با آوردن عبارت «جوانک کم عقل» او را راهنمایی می کنی تا مطلب را در وبلاگت ببیند. از این جاست که کابوس طرف شدن با آدمی که هیچ چیز نمی فهمد، به واقعیت می پیوندند! توهین و مسخره بازی به تویی که خالق 4-5 سطر هستی که شاید ارزش ادبی ندارد، اما گوشه ای از ذهنت است، دوباره فکرت را شلوغ می کند. سعی می کنی حالی اش کنی. اما همچنان مسخره بازی و مسخره بازی.
این بار بوسه در ذهنت می ماند. نه مثل دخترک فاحشه ای که در داستانت مرده، بلکه مانند زن فاحشه ای که فکر می کنی آن را کشته ای، اما روحش تو را تا مدت ها عذاب خواهد داد!
در همین ارتباط:
گزارش دزدی داستان بوسه، در سایت Got a thief
+
نوشته شده در
2007/12/30ساعت 2:12 توسط ماکان مهرپویا
|