تبليغاتX
یادداشت های یک فیلمساز جوان
این بلاگ به نشانی www.makan-mehr.blogspot.com رفته است. کامنت های اینجا دیگر خوانده نمی شوند.

در ایام جشنواره فرصتی شد تا به تماشای ۱۱ فیلم کوتاه بنشینم و در این میان چند فیلم را پسندیدم. درباره این چند فیلم، چند خط کوتاه می نویسم.

سرخ کیوان علی محمدی و امید بنکدار، درباره ایدز است. فیلم تصاویر جذابی دارد و شیوه روایت و ساختار تقریبا همانی است که در MDMA یا حتی شبانه دیده ام. هرچند که به نظرم دو چیز به فیلم ضربه زده است. یکی انیمیشن های کوتاه بزرگمهر حسین پور که به خودی خود بامزه اند. اما هم ریتم را دچار مشکل کرده و هم مخاطب را از حسی که در او ایجاد شده دور می کنند. مشکل دوم هم شیوه گزارش گونه ای است که به مانند برنامه های تلویزیونی (نمونه بارزش هزار راه نرفته) فرد مبتلا و پزشک را در هم می آمیزد که بدین ترتیب در بسیاری از موارد تماشاگر را از دانستن دیدگاه فیلمسازان محروم می کند. اما هرچند که سرخ این معایب را دارد، اما استفاده از بازیگران معروف و مهجور در روایت و بازسازی وقایع جذاب است و تا حدود زیادی عیب ها را می پوشاند.

آقای هنر رضا بهرامی نژاد، داستان جذابی دارد. کارگردان در نقش راوی تجربیات خود را از دوران تدریسش در یک مدرسه راهنمایی در بندر انزلی تعریف می کند. آقای هنر فیلم جمع و جوری است که در روایت لنگ نمی زند و قصه مستندگونه اش را در فضایی آکنده از طنزی دردناک بیان می کند.

فیلم محدوده دایره از شهرام مکری فیلمی است تجربی به تمام معنا. البته این روزها معنای تجربی را با سردستی یکی کرده اند. اما منظورم از تجربی به معنای واقعی آن است. تجربه در فرم. فیلم آشکارا از فیل گاس ون سنت برداشت شده و البته مکری آن را در تیتراژ نهایی متذکر می شود. محدوده دایره در راهروهای دانشگاه سوره ساخته شده. آدم هایی که می آیند و می روند و دوربین آنها را تا جایی تعقیب می کند و بعد در حرکتی دایره وار شخص دیگری را دنبال کرده و دوباره همین حوادث را از زاویه او نشان می دهد. طنز موجود در فیلم و رازهای کوچکی که در طول این گردش های مداوم آشکار می شوند، فضایی درخشانی به فیلم داده است. امیدوارم مکری هر چه سریع تر فیلم بلندش را شروع کند که با این تجربه و همین طور فیلم دیگرش (توفان سنجاقک) نشان داده که با فرم های مدرن آشنایی داشته و صبر و حوصله اینگونه تجربه ها را هم دارد.

هرچند که جای دوست، جای دشمن الهام حسین زاده برداشت موفقی از «انتری که لوطیش مرده بود»  صادق چوبک نیست، اما صبر و حوصله و تبحری که کارگردان در این کار سخت نشان داده، تحسین برانگیز است. ساخت فیلمی که 90% پلان هایش را یک میمون بازی می کند خیلی سخت است. باور کنید که در بعضی پلان ها حیرت می کردم که کارگردان چطور به آنچه که می خواسته، دست یافته است.

و در پایان دوست دارم به شاهکار کوچک انیمیشنی که دیدم اشاره کنم. شکرستان گویا نام سریال انیمیشنی است که قسمتی از آن در جشنواره اکران شد. کارگردان فیلم بابک نظری است. اما از هنری که رضا صافی (که طراح بگ گراندهای سریال غول و اژدهایی که من و حسین نجفی می سازیم هم هست)، مهدی شاهوردی (که این روزها هر شرکت انیمیشنی که می روم نامش به نیکی می رود) و دیگران به خرج داده اند، نباید غافل شد. تکنیک کار کات اوت است و باید اعتراف کنم که در عمرم انیمشن ایرانی به این ظرافت ندیده ام. شکرستان به بسیاری از کارهای مکتب زاگرب پهلو می زند و فکر کنم که یکی از نمونه های شاخص و به یادماندنی انیمیشن ایران تا به امروز شود.

دست همه شان را می بوسم.

و اما...
هر چند کمی بدجنسی است اما دوست دارم از چند فیلم بد نام ببرم!

عروس نینوا از شکر خدا گودرزی فاجعه ای تمام عیار است. نوال شریفی بازیگر جوان خوش قریحه و خوش آتیه ای است که به نظرم بزرگترین اشتباه حرفه ایش را تا به امروز انجام داده. فیلم روایتی بی ربط دارد. اصلا ساختار مشخصی ندارد و در بهترین شرایط شبیه ویدئو کلیپ هایی است که آدم های متعهد (نه هنرمندان متعهد!) در ایام سوگواری برای تلویزیون می سازند. قصه فیلم کاملا بی ربط است و با چسب دوقلوی اصل هم نمی شود پلان هایش را به هم چسباند. تا جایی که می دانم شکرخدا گودرزی تاتری است و گویا اسم و رسمی هم در حوزه نمایش به هم زده. دلم از این می سوزد که سرجایش قرار نگرفته و فیلمی را به جشنواره فرستاده که مثل یک خاطره بد، همیشه به آثار بعدیش سنجاق خواهد شد.

اما یک فیلم عجیب و غریب به نام زن تنهای چخوف دیدم که توسط علی درخشان در روسیه ساخته شده و بازیگر زن آن هم روس است. فیلم گویا به عنوان ادای دینی به چخوف ساخته شده و در تیتراژ به زبان انگلیسی آمده که این فیلم افتخار دارد تا تنها(!) در جشنواره فجر نمایش داده شود. باید بگویم که با آن موسیقی ارکسترال که از ابتدای فیلم تا انتهای آن بی دلیل و بی آنکه جایگاهی داشته باشد مخ مخاطب را اره می کرد و آن بازی های سطحی و آن فیلمنامه (فیلمنامه؟!) بی هنرانه تکان های شدید مرحوم چخوف را در قبر از راه دور شنیدم. به روح پاکش درود می فرستم و متاسفم که سبد هیات انتخاب فیلم های کوتاه اینقدر خالی بود که چنین کار جفنگی را در کنار زحمت های بی حد و حصر فیلمسازان جوان این مملکت قرار داده بودند. من کشته مرده تیتراژ فیلم آغاز و پایان شدم که اگر مدت زمانشان را جمع بزنید تنها کمی از مدت زمان خود فیلم کمتر بود!

یک انیمیشن کوتاه هم با نام رستوران متروک دیدم از مريم عباسپور و رامك امين كاظمي که با تشکر ویژه ای که از استاد مهدی سماکار کرده اند، به نظر می رسد دانش آموخته های دانشکده سینما تاتر باشند.
حیف این همه زحمت. این همه وقت و این ایده که به دلیل  فیلمنامه ای سردستی و ناشیانه به بیراهه می رود. صحنه طولانی رقص تکنوی! پیرزن، افکت های صوتی اضافی، نوشته طولانی ابتدای فیلم که در جهت شیرفهم کردن مخاطب نوشته شده و پرداختن به فرعیات و گذشتن از اصل باعث شده تا فیلمی که می توانست به یک شاهکار کوچک آبجکت انیمیشن بدل شود، به سادگی رنگ می بازد و فراموش می شود. هرچند که زحمت طاقت فرسایی که این دو کشیده اند جای تقدیر دارد. کاش که اساتید همچنان که در تکنیک به داد دانشجو می رسد، در فیلمنامه نیز یاری رسان باشند.

ماکان

+ نوشته شده در  2007/2/16ساعت 2:27  توسط ماکان مهرپویا  | 

تقریبا از سال ۷۰ یا ۷۱ بود که جشنواره را شناختم. نان و شعر پوراحمد بود و من تازه دبیرستانی و دوران بلوغ و دلی که به این صف های طولانی بسته شد تا امسال.
تا امسال. دوست دارم روی این عبارت تاکید کنم. امسال جشنواره برایم جذابیت ندارد. سرم شلوغ شده. جسته گریخته کارهای سفارشی می سازم. ادیت می کنم و می نویسم. نوشتنم هم سفارشی است، هم برای آینده. هرچند که صریحا باید بگویم نمی دانم کدام آینده. فیلم می بینم. کتاب می خوانم و در همین میانه است که می بینم انگیزه دیگری برای ایستادن در صف های طولانی جشنواره ندارم. در مورد فیلم ها باید بگویم که جشنواره فیلم فجر را آوردگاه فیلم های ایرانی می دانم. نه خارجی. از نظر من سانسور کردن هر فیلمی غیرقابل پذیرش است و ضربه ای است به مالکیت معنوی فیلم و با این توجیه هیچ گاه فیلم خارجی را در سینماهای ایران نمی بینم. در مورد فیلم های ایرانی هم باید بگویم حوصله دیدن سوژه های تکراری شعار زده و دهه شصتی را ندارم. ترجیح می دهم در خانه بنشینم و در میان استراحت های مقطع، یک فیلم کوچک و جمع و جور (که حداقل سینماست) را نگاه کنم.

حرفم این نیست که امسال در جشنواره فیلمی نداریم که قابل دیدن باشد و از دست چیزها. دوست و همراه این چندساله جشنواره هایم، نیما، هر سال چند روز مانده به جشنواره آپ تو دیتم می کند. امسال برای دیدن فیلم هایش آمده به سینمای تازه تاسیس اریکه ایرانیان در سعادت آباد و هر روز دو فیلم می بیند و خبرهای جدیدی از فیلم ها به من می دهد و ترغیبم می کند برای آمدن و دیدن فیلم ها. من امسال، از میان فیلم های جشنواره، چند فیلم کوتاه را برای دیدن انتخاب کرده ام و نیز چند فیلم بلند. مثل سرخ، آقای هنر، وانامی، آدم، اقلیما و خون بازی. نمی دانم چندتایش را بتوانم ببینم.

چند روز گذشته درگیر نوشتن ۶ قسمت باقی مانده سریال انیمیشن غول و اژدها بودم. ۱۰ روز را در خانه گذرانده ام. دیروز که کار را تحویل شرکت دادم هم درگیر یک بازی از جنس تراژدی همیشگی فرهنگ در این مملکت شدم و امروز خسته از همه این ها به خودم گفتم ولش کن. جای این فکر ها برو فیلم ببین.

می آیم سینما. سینمای شیک و تر و تمیز اریکه ایرانیان. سینمای شیک و تر و تمیزی که احتمالا مدیرش از میدان شوش بالاتر سینما نرفته و نمی داند که وقتی که فیلم شروع شده نباید بیننده جدید داخل سالن بفرستد. مدیر سینمایی که یک سقف کاذب مشبک فلزی در سالن سینمایش کار کرده و حواسش هم نبوده که اینجا سینماست و همین است که موقع نمایش فیلم مجبورند کادر نمایش را پایین بیاورند و بخشی از آن را از دست بدهند تا نور آپارات به سقف کاذب برخورد نکند! سینما اریکه ایرانیان یک نیاز فرهنگی را در منطقه بزرگ سعادت آباد پاسخ داده است. اما این همه بی سلیقگی از کجا آمده؟ آن نوشته های قرمز پشت صندلی های طوسی و دیوارهای آبی ای که روی جای جای آن مشعل های برقی درحال اشتعال! (که البته فراوان در رستوران های سر باز فرحزاد هم دیده می شود و جایش هم همانجاست) نصب کرده اند.
یکی به من بگوید طفل شیرخوار در آن ساعت در جشنواره فجر چه می کند؟ یک موضوع همگانی تر. آیا مدیران سالن های سینما در ایران هیچ به این فکر کرده اند که این لیوان های بزرگ که خارجی ها در سینما چس فیل و اسنک و باقی قضایای تماشاگرانشان را در آن می ریزند برای چی کاغذی هستند و نه از جنس این نایلون های پر سر و صدا؟

به من بگویید، خیلی دارم غر می زنم؟

 

+ نوشته شده در  2007/2/6ساعت 1:38  توسط ماکان مهرپویا  | 

این عکس ها رو سال ۷۸ یا ۷۹ گرفتم.
گفتم شاید الان بی مناسبت نباشه که منتشر بشن.


+ نوشته شده در  2007/1/30ساعت 11:39  توسط ماکان مهرپویا  | 


این روزها خسته ام. کارها بر هم انباشته شده و حالا جمع و جور کردنش سخت است.
نوشتن یک سریال انیمیشن ۱۳ قسمتی، کار روی یک انیمیشن کوتاه، چند مستند صنعتی و تیزر و البته کلیپ عروج حسابی خسته ام کرده است.

عروج پیش می رود. اما کند. راضی نیستم. فعلا matt paintهای فضاهای بک گراند دارد طراحی می شود و البته کانسپ کاراکترها و فضاها را هم مریم صفاتی طراحی کرده است.

این یک نمونه اش:

copyright 2006 didarfilm

توضیح لازم اینکه چند کاراکتر به این صورت طراحی می شوند و بعد اول توسط مایا مدل سازی شده و بعد در zbrush کامل می شوند و بعد هم توسط نرم افزارهای کامپوزیت با فیلم رئال ترکیب شده و تصحیح رنگ می شود.

و اما در این شلوغی، چندتا اتفاق، دلخوشی های کوچک من شده است:

چاپ کتاب بونوئلی ها، ترجمه دوست و هم کلاسی قدیم شیوا مقانلو که نرم نرمک می خوانمش و لذت می برم.

رفتن فیلم سرخ امید بنکدار و کیوان علی محمدی، به بخش مسابقه فیلم های مستند جشنواره فجر که می دانم خیلی برایش زحمت کشیده اند. چند خاطره ریز و درشت از حواشی این فیلم دارم که خودشان هم خبر ندارند. ضمن اینکه این آخرین فیلمی است که دوست سفر کرده ام علی علوی کامران عکاسی اش را انجام داده است. تیتراژ فیلم و گرافیک داخلش هم گویا کار اوست.

و همین طور رفتن فیلم وانامی مهدی پریزاد به همین بخش که می دانم او هم برای فیلمش خیلی زحمت کشیده است. چند روز پیش هم که فیلم راه ساخته او و احسان توسلی زاده جایزه بخش 110 ثانیه ای جشنواره پلیس را برد و شادم کرد.

گاهی که به روزگارم نگاه می کنم، می بینم که همین شادی های کوچک است که آدم را سرپا نگه می دارد.

+ نوشته شده در  2007/1/21ساعت 0:52  توسط ماکان مهرپویا  |